#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_103
"صبر كن تا برم كليد رو بيارم."
همه در رفت و آمد بودن. مي دونستم از عمد منو تو يه ماشينى گذاشته تا نتونم چيزى رو ببينم.
يه كم بعد رادين برگشت.
"رادين كليدا كو؟ دستم درد ميكنه."
" شيده فعلا نميشه با عليرضا حرف زد..."
"حالش خوبه؟"
" آره فقط خيلى عصبانيه. حالا تحمل كن تا ببينم چكار ميكنم."
"رادين كسى زخمى شده؟"
"يكى از بچه ها زخمى شده. زخمش هم ناجور هست."
رادين اينو گفت و رفت.
اينقدر اشك ريختم تا ديگه اشكى برام نمونده بود.
نميدونم چقدر گذشت كه رادين سراغم اومد و
گفت : "همه چى تموم شد."
"چى شد رادين تو رو خدا دارم ميميرم ...چى شده؟"
"سياوش و گرفتيم."
"خوب اين مهم نيست. محمد، اون بچه."
كلافه دستى تو موهاش كشيد.
"براش بايد دعا خوند با آمبولانس فرستاديمش بره."
" واى ...."
نفسم بالا نميومد هر كار ميكردم نمي تونستم راحت نفس بكشم.
نميدونم كى بود كه اومد دستامو باز كرد. فورى پياده شدم و يه گوشه بالا اووردم. نمي تونستم خودم رو كنترل كنم رو زمين دراز كشيده بودم و مي لرزيدم. صداى رادين تو گوشم بود كه داشت دنبال دكتر مي گشت.
چشمام رو كه باز كردم تو بيمارستان بودم. دستام باندپيچى شده بود و سرم بهم وصل بود.
romangram.com | @romangram_com