#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_104
كسى تو اتاق نبود. ياد محمد افتادم. نمي دونستم چه مدت گذشته بود. مي خواستم از حال محمد با خبر بشم.
سرم رو از دستم با شدت بيرون اووردم كه دستم پر از خون شد. برام مهم نبود. نگاهى به لباسام انداختم هنوز همون لباساى خودم تنم بود. روسرى كه كنار بالشم بود رو سرم گذاشتم و از تخت پايين اومدم سرم يه كم گيج بود ولى مي تونستم راه برم.از در كه بيرون اومدم سينه به سينه يه پرستار شدم. بيمارستان نظامى بود.
پرستار:" چرا از تخت پايين اومدى؟ "
دستم كه پر از خون بود رو تو دستش گرفت و گفت :
"اين چه كارى بود كه كردى چرا سرم رو اينطورى بيرون اووردى."
با عصبانيت گفتم :
"چون دلم ميخواد. چون ديوونه هستم."
پرستار :" كاملا معلومه كه ديوونه هستى برو تو اتاقت."
"ميرم فقط بگو حال اون بچه چطوره؟ اسمش محمده."
"متاسفم اجازه ندارم در اين مورد به شما توضيح بدم..حالا برو تا بيام يه سرم ديگه بزنم بهت."
" حالم خوبه سرم احتياج ندارم فقط بگو زنده است؟"
"خانم برو تو اتاقت."
با عصبانيت داد زدم :
"نميرم مگه نفهمى. دارم ازت سؤال مي پرسم ميگم زنده است ؟ فقط بگو آره يا نه."
جوابى نداد.
عصبانى بودم. كنترلى رو كارام نداشتم. مقنعش رو گرفتم و كشيدم طرف خودم .
"ببين من ديونه هستم نذار كه قاتل هم بشم جوابم رو بده."
از پشت يه نفر منو كشيد و به طرف اتاق برد منم جيغ ميزدم و با مشت و لگد مي خواستم خودمو آزاد كنم.
با هر بدبختى بود منو بردن تو اتاق و پرستار هم با يه آمپول كه فكر كنم آرامبخش بود حالم رو جا آورد!!!!
با سر درد چشمام رو باز كردم. سرم خيلى درد ميكرد. مامان كنار تختم نشسته بود. با ديدنش اشكم روونه شد. اونم بدون هيچ حرفى گريه ميكرد و سرم رو نوازش ميكرد.
با سختى گفتم :" مامان محمد زندست؟"
romangram.com | @romangram_com