#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_105
"زندست مامان جان ولى حالش خوب نيست ."
"همش تقصير عليرضا بود نذاشت برم. كجا بستريه؟"
"همينجا."
تا شب هنوز مامان اونجا پيشم بود. مرتب اشك ميريخت. همش منتظر بودم عليرضا بياد ولى خبرى ازش نشد. ازش ناراحت بودم.
تقه ايى به در خورد و رادين وارد شد.
با ديدنم لبخندى زد و گفت :
"خوب اينجا راحت واسه خودت خوابيدى. مرخصى، زود لباساتو بپوش تا بريم."
بيرون رفت تا من لباسامو بپوشم.
يعنى بايد ميرفتم خونه خاله؟ چقدر بايد تحقير بشم. عليرضا چرا با من اينكارا رو ميكنى؟
مامان كمك كرد تا لباسمو بپوشم. بغض بزرگى تو گلوم بود كه نميتونستم قورتش بدم.
مامان با ناراحتى گفت:
"يه كمى از وسايلتو و چيزايى رو كه ميخواستى عليرضا داده به پسر خالت. يه مدت بگذره عصبانيتش تموم ميشه مياد دنبالت."
پوزخندى زدم و بيرون رفتم.
رادين به مامان گفت: "خانم خسروى برسونمتون؟"
مامان: "نه مادر جان جلو در منتظرم هستن."
بيرون بيمارستان تو پاركينگ ماشين عليرضا رو ديدم . پس اونجا بود و نيومده بود پيشم. تا ما رو ديد سرش رو طرف ديگه ايى چرخوند.
از اين همه خفت داشتم بالا مي آوردم. مامان سوار شد و رفتن.
همينكه تو ماشين رادين نشستم, بغضم سر باز كرد و منم اجازه دادم تا دلش ميخواد رو صورتم روون باشه.
رادين : "خونه به اينجا نزديكه صبر ميكنم آروم بشى بعد راه ميوفتم."
" ميدونم زياد دوست نداريد بيام اونجا. هر وقت ميومدم خونتون مامانت دستپاچه مي شد. الان هم چاره ايى ندارم يعنى نميومدم."
"بابات دوست نداشت با هم رفت و آمد داشته باشيم به مامان هم گفته بود روى خوش بهت نشون نديم."
"یعنى اينقدر از بابام حساب مي برديد كه زود گوش داديد به حرفش."
romangram.com | @romangram_com