#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_91
" شيده بلند شو بريم داخل ."
با صداى دورگم گفتم :" رادين تويى؟"
" آره خودم هستم."
با خاله و رادين رفتيم داخل خونه. خونه زياد بزرگى نداشتن. وارد اتاق نشيمن شديم,,خاله دستمامو تو دستش گرفته و بود.
گفت : "نصف عمر شدم وقتى فهميدم دزديدنت."
"خاله از كجا فهميدى؟"
نگاهى به رادين كرد و گفت:
"شوهرت تماس گرفته بود. بيچاره نميدونى چه حالى داشت. راستى خبرش دادى ؟ تعريف كن چى شده؟"
" خبرش ؟ نه."
نشستم و واسه خاله و رادين اتفاقايى كه برام افتاده بود رو تعريف كردم.
رادين از عصبانيت سرخ شده بود و دستاش رو مشت كرده بود و به دسته مبل ميزد.
وقتى حرفام تموم شد گفتم :
"خاله ميدونم زياد دوست ندارى خونتون بمونم. فقط يه چند روز ميمونم تا بتونم مداركم و كليد خونه رو از جناب سرگرد بگيرم."
خاله :" اين چه حرفيه كه ميزنى. تا هر وقت خواستى بمون."
خاله رفت تا يه چيزى بياره بخورم سردرد هم داشتم.
رادين: " بايد يه زنگ به شوهر."
" اون ديگه شوهرم نيست. راستى رويا كجاست؟"
"رويا چند سال هست كه ازدواج كرده."
"نمي دونستم. نگفته بوديد."
"بابات خبر داشت. اونا هم فقط عقد محضرى كردن شوهرش نميخواست عروسى بگيره."
" چكاره هست؟"
"رويا كه خودش پرستاره و شوهرش هم دكتر."
romangram.com | @romangram_com