#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_90
"سياوش , سياوش."
"بيدارى يا خوابى ؟"
صدايى نشنيدم .
سريع مانتو و روسريم رو برداشتم. يه روسرى رو جلو دهن سياوش گرفتم و دهنش رو بستم. با يكى از تى شرتاش كه پارش كرده بوده دستاش رو بستم مي دونستم كه زياد محكم نيست ولى واسه وقت كشى خوب بود.همون كار رو هم با پاهاش كردم.
سراغ شلوارش كه موقع اومدن پاش بود رفتم و از تو كيف پولش هر چى پول بود برداشتم. دسته كليدش هم همونجا بود اونم برداشتم . يه كم هم جيباش رو واسه موبايلش گشتم تو لحظه آخر كه نا اميد شده بودم پيداش كردم. با دستاى لرزون در اتاق رو قفل كردم و با سرعت پايين دويدم. كليدا رو وقتى كه روزاى قبل درا رو قفل و باز ميكردن نشون كرده بودم. سريع قفل در رو باز كردم و بيرون رفتم و باز در رو قفل كردم.
همه جا سكوت بود و تاريكى فقط يكى از چراغاى سر در باغ كه نور كمى داشت روشن بود. با ترس و لرز راه مي رفتم. يهو پام به چيزى خورد و نقش زمين شدم. فكر كنم توپ محمد بود. از جام بلند شدم و تمام راه باريكه رو دويدم دستم از بس شاخه هاى درختا رو كنار زده بوده مي سوخت. نگاهى به طرفى كه اتاقاى كريم و شكوه و حيدر بود انداختم.خبرى نبود، صبح روز قبلش به بهانه توپ بازى با محمد وقتى حيدر تو چرت بود, يه بار اين راه رو اومده بودم.خدا خدا ميكردم كه در رو هم بدون هيچ مانع و سر و صدايى بازكنم.
خدايا كمكم كن.خدايا شكوه و محمد رو به خودت سپردم نذار عذاب بكشن.
در رو بدون هيچ مشكلى باز كردم ,سوار ماشين شدم و استارت زدم . خوب بود كه اتوماتيك بود. ماشين روشن شد و بيرون رفتم. پياده شدم و در باغ رو قفل كردم. سوار شدم فرمون رو صاف كردم و پامو گذاشتم رو گاز و مستقيم رفتم.
بايد همينطور مستقيم ميرفتم تا برسم به چراغاى جاده اصلى حدود نيم ساعت بود كه همينطور داشتم مستقيم ميرفتم كه از دور چراغا رو ديدم ,با اميد بيشترى گاز رو فشار دادم تا زودتر برسم به جاده. اونجا كه رسيدم نفس راحتى كشيدم و به جهتى كه شكوه تو نقشه توضيح داده بود رفتم. هيچ ماشينى تو جاده نبود و حسابى خلوت بود و اين از يه طرف واسه من خوب بود كه مي تونستم با آخرين سرعت رانندگى كنم. از دور تابلوى اسم شهرها و كيلومتر جاده رو كه ديدم از خوشحالى جيغ زدم . بايد تقريبا دو ساعت ديگه رانندگى مي كردم تا به شهر برسم. از هيجان قلبم هم تند و تند ميزد. مي دونستم كه شكوه صبحانه رو حاضر ميكنه و ميره بيرون و نزديكاى ظهر مياد تا غذا رو آماده كنه ,,اون موقع قرار بود كه بره مثلا صدامون بزنه.
دو ساعت هم همش با فكر و خيال گذشت. چراغاى شهر خودمون رو كه ديدم از شوق اشك ريختم. حالا ميموند خونه خاله كه كلى اين چند روز فكر كرده بودم تا آدرسشو يادم بياد و مسيرها رو مرور كرده بودم.
آخرين بار چند سال پيش براى تبريك عيد رفته بودم. مهمون داشت احساس كردم كه دوست نداره برم داخل همونجا دم در عيد رو بهش تبريك گفتم و كادويى كه براش خريده بودمو تحويلش دادم و بيرون رفته بودم.
هميشه همينطور بود. فقط براى مناسبت هاى خاص ميرفتم در خونشون اونم زياد تعارف نمي كرد كه برم بشينم. منم هميشه دست پررو ميرفتم. دوتا بچه داشت ,موقعى كه بچه بودم ديده بودمشون. رادين كه هفت سال ازم بزرگتر بود و رويا كه اونم پنج سال ازم بزرگتر بود. خدا كنه خاله خونه باشه اگه هم راهم نداد التماسش ميكنم . فقط يه روز. تا برم و سند و كليد خونم رو از جناب سرگرد بگيرم. البته اينم يه مصيبتى بود برا خودش. زياد در موردش فكر نكردم. تا به وقتش.
هوا روشن شده بود كه نزديكاى خونه خاله رسيدم. يه كمى كوچه ها رو گشتم تا خونه رو پيدا كردم ساعت هفت صبح بود.
ماشين رو جلو درشون پارك كردمو و با دلهره پياده شدم. مي دونستم وقت خوبى نيست يا خوابن هنوز. يا تازه از خواب بيدار شدن. دل رو به دريا زدمو زنگ رو فشار دادم.
جوابى نيومد، يه كم صبر كردم و باز زنگ رو زدم. از تو ايفون صداى مردونه ايى اومد.
"كيه؟"
"منزل خانم حقيقت؟" (شوهر خالم چند سال بود كه فوت كرده بود)
"بله، شما؟"
_: من شيده هستم."
همون لحظه در با تقه ايى باز شد. در رو باز كردم و وارد شدم صداى خاله با همون صداى مردونه ميومد .
خاله رو كه ديدم بغض اين چند وقته از گلو بيرون اومد و رفتم تو بغلش و با صداى بلند شروع به گريه كردم. نميدونم چقدر طول كشيد كه دستى رو شونه هام حس كردم سرم كه بلند كردم مرد جونى رو ديدم كه لبخند تلخى رو لبش بود.
romangram.com | @romangram_com