#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_89

"از فردا هر چى دوست دارى بگو شكوه درست كنه."

"اوهوم"

"اگه غذاتو خوردى بريم بالا كارت دارم."

قلبم شروع كرد به تند تند زدن، نقشمو واسه شب كشيده بودم. كه چند تا قرص خواب آور به حيدر با چايى بدم و از تاريكى هوا استفاده كنم. ولى حالا نمي دونستم چكار كنم. با دلهره بالا رفتيم سياوش در رو قفل كرد. ديگه داشتم بالا ميوردم. به سياوش اشاره كردم كه ميخوام بالا بيارم درو باز كرد پريدم تو دستشويى و همون دو لقمه ايى رو هم كه خورده بودم و بالا اوردم. بيحال برگشتم تو اتاق. سياوش تا حالمو ديد منو رو تخت خوابوند و در گوشم گفت:

"بار اولت نيست كه اينطور هيجان زده شدى، فعلا خودتو آماده كن تا شب."

بعد هم بيرون رفت. نفس راحتى كشيدم و سعى كردم بخوابم تا شب بتونم نقشمو خوب اجرا كنم.

با صداى شكوه از خواب بيدار شدم.

"خانم زود بيدار شو."

"چى شده؟"

" امشب خدا بدادت برسه آقا مست كرده. كريم هم همينطور. بايد با كريم برم. به حيدر هم قرص دادم تا يه كم ديگه خوابش مي بره. بقيش با خودته. سويچ ماشين هم توش هست با ماشين بزرگه برو. "

منظورش شاسى بلند بود.

با صداى سياوش از تخت بلند شدم, چشماش قرمز بود.

"شكوه هنوز كه اينجايى. برو يالا."

"چشم آقا , شب بخير."

بدنم پر از عرق شده بود. هول كرده بودم و نمي دونستم چكار كنم.

سياوش نزديكم اومد يه ليوان پر هنوز تو دستش بود. ليوان رو از دستش گرفتم و گذاشتم رو ميز كنار. از خودم متنفر شده بودم با اون نقشه كشيدنم ولى ارزششو داشت به يه عمر خفت و ذلت. چراغ رو خاموش كردم. اتاق با نور بيرون كمى روشن بود، با لرزش رفتم تو بغلش و با يه دستم چند تا قرص خواب آورى كه هر روز به بهانه سردرد از شكوه يا سياوش گرفته بودم رو تو مشتم فشردم تا پودر بشه و تو ليوان ريختم. حدود شش تا قرص بود سرم رو بالا بردم و لباى سياوش رو بوسيدم تو عالم مستى بود و فقط مي خواست كارش رو انجام بده. همش ميگفت ميدونستم رامم ميشى.ميدونستم كارات فيلمه كه منو حريص كنى.

ليوان رو برداشتم و نزديك دهنم بردم يعنى دارم ميخورم بعد بطرفش گرفتم و گفتم : "ميخورى عزيزم؟"

اونم ليوان رو گرفت و يه نفس سر كشيد. خوب بايد حدود ده دقيقه تحمل ميكردم. هميشه واسه خودم ده دقيقه طول ميكشيد تا عمل كنه و خوابم ببره. لعنتى خوابش نمي برد. دستش هم كه همه جا در حركت بود. زورش هم كه هنوز از من بيشتر بود.

"عزيزم يادم رفته بود برم دستشويى,, واجبه كه برم الان ميام."

"زود... بيا..."

حرف زدنش كشيده كشيده بود.

سريع از زير دست و پاى سياوش بيرون دويدم. واقعا هم از دلهره دستشويى داشتم. كارم كه تمام شد، يه كم طولش دادم و با ترس و لرز به طرف اتاق رفتم. چشماش بسته بود، نزديكش رفتم صداش زدم

romangram.com | @romangram_com