#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_88


جوابى ندادم و داخل اتاق رفتم و رو تخت نشستم. كلى فكر كرده بودم تا اين نقشه و كشيده بودم. خوب كه فكر كردم ديدم شكوه بيچاره هم حق داره. بايد به فكر بچش باشه بايد يه جورى نقشه مي كشيدم كه هيچ شكى به اون نكنن. تا فردا صبح هر چى فيلم پليسى ديده بودم رو مرور كردم تا بالاخره يه نقشه ديگه كشيدم.

صبح با اينكه شب اصلا نخوابيده بودم سرحال بيدار شدم. پيش خودم همش تكرار مي كردم كه شيده تو قوى هستى. شيده تو ميتونى فرار كنى. ميخواستم ثابت كنم كه ضعيف نيستم مخصوصا به جناب سرگرد.

شكوه مشغول آشپزى بود، واى تموم نقشه هام خراب شد. سياوش كى برگشته بود. لعنت به اين شانس. به آهستگى سلام كردم و نشستم.

"چيه ديشب خواب بد ديدى اينطورى هستى؟"

"آره خواب تو رو ديدم البته كابوس بود."

"زياد زبون درازى نكن انرژيت رو بذار واسه شب. حيف كه الان خستمه وگرنه نشونت ميدادم كابوس چيه."

بعد هم بلند شد و بالا رفت.

" شكوه."

"خانم واقعا نميتونم."

"خواهش ميكنم فقط نقشه رو برام بيار بقيش با خودم. امشب بايد برم."

جوابى نداد و به كارش مشغول شد.

بالا كه رفتم سياوش خواب بود. دوباره برگشتم پايين، تلويزيون رو روشن كردم و مشغول تماشا. تا وقت ناهار همش تو فكر بودم.

شكوه در حالى كه يه تكه كوچيك كاغذ تو دستش بود كنارم اومد و بدون هيچ حرفى تو دستم گذاشت و رفت. بدون اينكه نگاش كنم تو لباس زيرم قايمش كردم. خوب اين از نقشه راه، چاقو هم ديشب كه كسى نبود از تو آشپزخونه برداشته بودم.

"تو فكر چى هستى كبوتر؟"

سياوش بود، نميدونم كى اومده بود و كنارم نشسته بود.

" هيچى، گشنمه."

"وقتى نميخواي جواب بدى ميگى گشنمه."

"نه واقعا گشنمه."

با هم بلند شديم و ناهار رو خورديم. از استرس زياد نمي تونستم غذا بخورم .

"تو كه گفتى گشنته پس چرا چيزى نميخورى؟"

"اين غذا رو دوست ندارم."


romangram.com | @romangram_com