#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_86


هر وقت ياد عليرضا ميفتادم بيشتر در مورد فرار فكر مي كردم. بايد يه نقشه مي كشيدم تا بتونم فرار كنم. كسى رو هم كه ندارم. نه فاميل.

يه مرتبه ياد خاله افتادم. اگه بتونم فرار كنم ميرم خونه خاله تا بتونم جاى مناسبى پيدا كنم. فقط خدا كنه خاله همونجا باشه هنوز. با اين فكر پايين رفتم پيش شكوه.

: شكوه چند سالته؟چهل سال دارى؟"

"نه خانم غصه روزگار اينطوريم كرده. سی و شش سالمه."

"آخه اصلا هم كه بخودت نميرسى. چرا آرايشگاه نميرى تا يه كم صورتت از اين شكل در بياد."

"كريم خوشش نمياد يعنى اجازه نميده ميگه اينطورى بهتره منم حوصله بحث و دعوا رو باهاش ندارم."

" شكوه تو پرستارى؟"

"من نه ، پسر خالم دكتر بود منم منشيش بودم. آمپول زنى رو هم اون يادم داد. يادش بخير."

"دوسش داشتى؟"

"آره ، از كجا فهميدى؟"

" از برق چشات."

"اونم منو دوست داشت. تا اينكه موضوع قرض بابام به كريم پيش اومد."

"خوب اون نمي تونست كارى كنه؟"

" خبر نداشت، منم خبر نداشتم. صبح يه روز كه ميخواستم برم مطب .در رو كه باز كردم كريم پشت در بود. دستمو گرفت و برد محضر تو راه همه چى رو برام گفت, ازش مهلت خواستم تا برم به عماد پسر خالم بگم ولى قبول نكرد.تو محضر هم تهديدم كرد كه اگه نذارم عقدم كنه بى آبروم ميكنه و مي فروشتم به يكى ديگه. منم خفه خون گرفتم."

" آخي از عماد ديگه خبر ندارى؟

"نه زياد."

" مطبش كجا بود؟"

"برا چى ميخوايى بدونى؟"

"همينطورى. ميخوام بدونم رفتم پيشش يا نه؟"

" نرفتى چون متخصص اطفال هست، عماد بابايى."

سعى كردم اسمش رو خوب ياد بگيرم. عماد بابايى. شايد موقع فرارم به دردم خورد.


romangram.com | @romangram_com