#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_85

"درا همه قفله بيا سر جات بخواب."

"خوابم نمياد."

جوابى نداد منم همونجا رو زمين نشستم و سرم رو رو زانوهام گذاشتم.

چشمام كه باز كردم رو تخت بودم سياوش هم نبود. در باز شد و محمد داخل شد.

"كبوتر.., عمو سياوش ميگه بيا ناهار."

"برو منم ميام."

پايين كه رفتم سياوش تو سالن بود و داشت با تلفنش حرف ميزد .نزديكش رفتم ميخواستم بدونم با كى هست.

ولى تا ديد نزديكش ميرم اشاره كرد كه برم تو آشپزخونه. توجهى به حرفش نكردم و كنارش رو مبل نشستم.

عصبانى شد و به طرف پشت خط گفت:

"يه لحظه گوشى ."

"مگه نميگم برو پيش شكوه. برو ناهارتو بخور."

" با كى حرف ميزنى؟"

"برو ناهار بخور"

" با كى حرف ميزنى؟"

"با مامان ، حالا برو ."

همونجا نشستم. با عصبانيت لگدى تو پاهام زد و رفت تو باغ و درم قفل كرد.

تا شب نديدمش، شب هم با كريم رفتن. موقع رفتن تو اتاق اومد و

گفت :

"چند روز نيستم. خوب فكراتو بكن وقتى اومدم ديگه واسه هيچ كارى ازت اجازه نميگيرم. اعتصاب هم راه ننداز."

صورتمو و بوسيد و رفت.

حالم از حرفاش داشت به هم ميخورد. مي دونستم كه به حرفاى روزاى اول سياوش كه ميگفت كاريت ندارم هيچ اعتبارى نيست. دعا دعا مي كردم كه دير برگرده. كاش مي شد از اونجا فرار كنم. كاش شكوه كمكم ميكرد.

عليرضاى لعنتى ازت متنفرم.

romangram.com | @romangram_com