#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_84
" نه كار دارم ."
"كارت كه تموم شد چى؟"
"نه، خوابم نمياد."
"يه كارى ميكنم كه خوابت بگيره."
"...."
"جواب بده"
"...."
" آخرش كه چى ؟ بايد كم كم عادت كنى."
"خودت گفتى با پس موندها كارى ندارى."
"هر چى فكر ميكنم نمي تونم ازت بگذرم."
باز دستام شروع كرد به لرزيدن نمي تونستم كنترلشون كنم. سياوش بلند شد و دستم و گرفت رو كنار خودش رو تخت خوابوند.
"فقط پيشم باش تا خوابم ببره. اينهمه نلرز كاريت ندارم."
از خودم هم متنفر بودم كه اينهمه ضعف داشتم. فكرم خوب كار نمي كرد نمي تونستم درست تصميم بگيرم. تو بد مخمصه ايى گير افتاده بودم.
ياد حرفام شب قبل از عقد با بابا افتادم.
بابا: "مطمئنى كه دوستش دارى؟ راضى هستى؟"
"اره بابا. ميدونم خوشبختم ميكنه از دست سياوش هم راحت ميشم."
بابا: " بيشتر بخاطر همين هم بدون هيچ شرطى و به اين سرعت راضى شدم تا عقد كنين. دوست نداشتم زن سياوش بشى خودت هم كه بدت مياد ازش. اينجورى ديگه مزاحمت نميشه. در مورد عليرضا هم تحقيق كردم يه مغازه لوازم يدكى ماشين داره با دومادشون شريكه."
" آهان ميدونم."
"سند خونه با كليدش هم فردا ميدم دستش تا هر كارى كه دوست داريد با خونت بكنين."
"مرسى بابا، دوست دارم."
با يادآورى اونروز اشك تو چشمم جمع شد. خودم رو از حلقه دست سياوش كه دور كمرم بود بيرون كشيدم .خواب بود، مي خواستم برم پيش شكوه كه ديدم در قفله بطرف اتاق خودم رفتم در اون هم قفل بود. نمي دونستم كى درا رو قفل كرده كه من نفهميدم.
romangram.com | @romangram_com