#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_83

"چرا؟ "

" ميخوام برم بيرون."

"باشه بيا بخور با هم ميريم."

دستمو گرفت و بلندم كرد .

"برو من ميام الان."

بدون هيچ حرفى بيرون رفت سريع لباسم رو عوض كردم و صورتم و شستم و رفتم تو آشپزخونه محمد رو صندلى كنار سياوش نشسته بود تا منو ديد.

گفت :"سلام كبوتر ."

" سلام خوشكله."

صبحونه رو كه خورديم با سياوش و محمد بيرون رفتيم. بيرون در پر از بوته هاى گل محمدى بود كنارش هم يه نيمكت چوبى بود. محمد با توپش مشغول بازى شد و من و سياوش هم رو نيمكت نشستيم.

"مداركمو آوردى؟"

"برا چى ميخوايى بدونى؟"

"همينطورى."

" نه نداده، رفيعى هم آب شده معلوم نيست كدوم گورى رفته."

"خبرى از بابا ندارى؟"

" نه. اينهمه سؤال نپرس هر چى كه لازم باشه بدونى خودم ميگم . بعدا هم برو لباسامو مرتب كن ,شكوه يه كمى رو مرتب كرده. بقيشو خودت انجام بده ديگه هم از اين وحشى بازيا در نيار واسه خودت بد ميشه. هميشه مهربون نيستما."

" بدون مدرك چه جورى ميريم پيش عمه؟"

"گفتم زياد سؤال نپرس. قاچاقى، ديگه هم در اين مورد حرف نميزنم تا وقتش. فردا باز دارم ميرم. بايد يه سرى كارا رو رديف كنم. وحشى بازى در نيار، صبحا بيا همينجا يه ساعت بشين و برو تو . دورتر نميرى، باشه؟"

" اوهوم."

"الآن هم بلند شو بيا بريم."

با هم داخل ساختمون شديم و تو اتاق سياوش رفتيم. رو تختش دراز كشيد و گفت : "ميايى پيشم بخوابى ؟"

قلبم شروع كرد به تند تند زدن، جوابى ندادم و مشغول جمع كردن لباساش از رو زمين شدم.

"جوابم رو ندادى ميايى؟"

romangram.com | @romangram_com