#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_82
"حيدر رو چكار ميكنى ؟ نفس بكشى گزارش ميده. فقط هم پول ميشناسه. تلويزيون تو سالن هست ميخوايى برو ببين."
"ميشه حيدر رو صدا بزنى ؟خودم باهاش صحبت ميكنم."
"خانم چرا؟"
" هر اتفاقى بيوفته مهم نيست تو صداش كن."
چند دقيقه بعد شكوه رفت و با حيدر اومد .
"سلام بابا حيدر."
"سلام ."
"با اجازه من يه كم برم تو باغ قدم بزنم. سياوش نيست حوصلم سر رفته."
"آقا گفتن بيرون نريد."
" خوب شما بذار. هر وقت سياوش اومد ميگم كه خودم رفتم كارى به شما نداره."
"نه. آقا گفته اگه بلا نسبت بميريد هم تو خونه چالتون كنم."
با اين حرفش دلم گرفت جواب ندادم و رفتم تو اتاق سياوش.
حرصم گرفته بود. خسته شده بودم از اين همه بدبختى. جيغ ميزدم و به زمين و زمان بد و بيراه مي گفتم و هر چى لباس تو كمدش بود بيرون ريختم.
به خودم كه اومدم اتاق پر از لباس بود.
با صداى جيغم شكوه و حيدر اومدنو به زور منو بردن تو اتاقم. دستام مي لرزيد و اشكم هم مثل هميشه رو صورتم بود. ديگه تحمل نداشتم یه هفته بود كه فقط در و ديوار اتاق رو ديده بودم.
براى ناهار و شام هر چى شكوه اصرار كرد چيزى نخوردم. شب هم با بيحالى خوابيدم ولى نمي خواستم چيزى بخورم.
صبح احساس كردم كسى داره صورتم رو نوازش ميكنه چشمم رو كه باز كردم سياوش رو ديدم تا منو ديد گفت:
" چيه تا دورت ميشم اعتصاب غذا ميكنى؟ چى به روز اتاقم اووردى؟"
جوابى ندادم كنارم رو تخت نشست و گفت :
" قرار بود دختر خوبى باشى. بلند شو با هم صبحونه بخوريم."
"چيزى نميخوام بخورم."
romangram.com | @romangram_com