#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_81
لپش رو كشيدم و گفتم:
" بالاخره يه روز پر ميكشم."
صورت گرد و بامزه ايى داشت. پوستش سفيد مثل برف بود. چشما و موهاش هم سياه. وقتى ميخنديد رو لپش دو تا چال ميوفتاد. تقريبا شبيه شكوه بود.
كش و قوسى به بدنم دادم و از رو تخت بلند شدم و دست محمد رو گرفتم و با هم بيرون اومديم. شكوه تو آشپزخونه منتظرمون بود. تا منو با محمد ديد .
گفت :"محمد امونم رو بريده بود همش دنبالت مي گشت ,گفتم بياد صدات كنه."
" اشكالى نداره. منم محمد رو دوست دارم."
نشستم و مشغول صبحانه خوردن شدم.
" شكوه اينجا اسمش چى هست؟"
جوابى نداد .
" شكوه با شما هستما."
"خانم منو با كريم و آقا در ننداز ."
" باشه. منظور بدى نداشتم فقط همين طورى كنجكاو بودم."
"اينجا اسم نداره چند تا باغ ديگه هم همين ورا هست. چيز ديگه ايى نيست."
"آهان. شكوه چى شد كه راضى شدى زن كريم بشى ؟ معلومه كه ده يا پونزده سال ازت بزرگتره."
"ده سال."
ياد تفاوت سنى خودم و عليرضا افتادم ما هم ده سال بينمون بود.
"من راضى نبودم بابام به عوض طلبى كه به كريم داشت منو بهش فروخت. اونم عقدم كرد. مي تونست هزار تا بلا سرم بياره و ولم كنه. ولى نامردى نكرد."
"هوم. محمد چند سالشه؟"
" پنج سالشه."
" نميشه يه كم با محمد تو باغ بازى كنم. حتما دوست داره تو باغ بازى كنه."
"نه خانم. كريم منو ميكشه."
"چيزى به كريم نميگيم به محمد هم ميگيم چيزى نگه."
romangram.com | @romangram_com