#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_80


"كى مداركمو ميگيرى؟"

"قرار رفيعى بره بگيره آخر هفته كه رفتم از رفيعى بگيرم."

چقدر بودن با عليرضا زود گذشت چقدر اذيتش كردم. طفلى مامان هم همش طرف من بود.

"چيه باز رفتى تو فكر؟ به كى فكر ميكنى؟"

" به تو كه چقدر كثيفى."

موهامو از پشت گرفت و گفت: "سر به سرم نذار ."

در حالى كه ميخواستم موهامو از دستش در بيارم گفتم:

" باهات شوخى ندام حقيقت رو گفتم."

"ميدونى عصبانى بشم چى ميشه؟"

"موهامو ول كن لعنتى واسم مهم نيست هر قدر ميخوايى كتكم بزن "

موهامو ول كرد و بيرون رفت.

دوست داشتم تو باغ رو ببينم ولى هميشه در قفل بود. منتظر بودم آخر هفته سياوش بره تا منم بتونم با يه كلكى از خونه برم تو باغ يه كم قدم بزنم.

***

چند روزى كه شكوه نبود زياد بحث و جدلى بين من و سياوش نبود. خودم هم حوصله نداشتم و احساس افسردگى مي كردم ساعت ها با ياد عليرضا از پنچره اتاق به باغ خيره مي شدم و اشك مي ريختم.

شب قبل از خواب سياوش اومد تو اتاقم و گفت :

"دارم ميرم، دختر خوبى باش."

توجه يى نكردم و چشمام رو بستم كه داغى بوسه رو صورتم رو حس كردم چشمام رو باز كردم و با نفرت نگاش كردم.

بدون حرف بيرون رفت.

صبح باز با صداى محمد بيدار شدم. داشت رو تختم ورجه و ورجه ميكرد.

محمد: "كلاغ پر.. گنجشگ پر.. كبوتر پر ..كبوتر كه پر نداره خودش خبر نداره."

از حرفاش خندم گرفت.


romangram.com | @romangram_com