#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_79

"چند روز نيستم انشاءالله حالتون خوب باشه به دوا احتياج نداشته باشيد. اگر هم چيزى خواستيد به آقا بگيد. كارى با من نداريد؟"

"نه مرسى."

محمد در حاليكه دستش رو تكون ميداد گفت :

" خداحافظ كبوتر"

"خداخافظ"

بدون حرفى پشت ميز رفتم و مشغول غذا خوردن شدم.

سياوش گفت :

"هفته ايى يه بار ميرم شهر تا هم به كارام برسم هم خريد كنم هر چى ميخوايى بنويس اگه صلاح ديدم برات بيارم."

با بى تفاوتى گفتم : "چيزى احتياج ندارم."

" فكر كنم خانما هر ماه به يه چيزايى احتياج داشته باشن، درسته؟"

(اَه...فكر همه چى رو ميكرد وقتى حرفى ميزد.)

" درسته ؟"

" آره درسته..يادم به اون نبود.

غذا رو كه خورديم ظرفا رو شستم و بيرون اومدم. سياوش هم تو سالن داشت سيگار مي كشيد. تا منو ديد گفت :

"بيا يه كم بشين اينجا"

دورترين جا رو نسبت به خودش انتخاب كردم و رو يه مبل يه نفره نشستم.

اونم فهميد و اومد رو دسته همون مبلى كه نشسته بودم , نشست.

" تو ساختمون آزادى هر جا خواستى ميتونى برى تا زمانى كه من بگم ولى تو باغ به هيچ وجه نميرى. به بقيه هم سپردم. متوجه شدى؟"

"برا چى نبايد برم؟"

"چون من ميگم."

" تا كى بايد اينجا باشم"

"زياد طول نمي كشه, تا مداركتو از شوهر سابقت بگيرم و بتونيم بريم پيش مامان."

romangram.com | @romangram_com