#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_78
"خيلى بيرحمى, خيلى."
خواستم بيرون برم كه دستم و گرفت و گفت :
"بشين، داشتم باهات حرف ميزدم ,جواب ندادى."
"جواب دادم كه ,,گفتم فقط نيمرو بلدم."
"واقعا كدبانويى."
"مگه كدبانويى به آشپزى كردنه؟"
اينبار ديگه نتونستم جلو خودمو بگيرم و اشكم رونه شد.
باز ياد عليرضا افتادم دلم براش پر ميكشيد , ولى اون خودشو زود كنار كشيد.
"چته تو همش گريه ميكنى ؟ اصلا نميخواد. ميگم شكوه واسه چند روز درست كنه بذاره يخچال خودم هم گرمش ميكنم تو نگران نباش!!!"
"ميخوام برم يه كم بخوابم."
"برو."
***
با صدايى كه ميگفت كبوتر ,كبوتر ,بيدار شدم محمد بود. لبخندى زدم
و گفتم: "اسمم شيده هست."
"ولى كبوتر قشنگتره ,من كبوتر صدات ميكنم."
"باشه هر جور دوست دارى"
"بيا ناهار بخور."
"تو برو منم ميام."
زود با سرعت از اتاق بيرون رفت.
سياوش تو آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن بود. شكوه هم دست محمد رو گرفته بود و داشت بيرون ميرفت تا منو ديد
گفت :
romangram.com | @romangram_com