#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_77
"تو فكر چى هستى بيا پايين شكوه يه چى سرهم كرده تا فعلا بخوريم."
بدون حرف پشت سرش از پله ها پايين اومدم و رفتم تو آشپزخونه . جاى نسبتا بزرگى بود. يه ميز ناهارخورى شش نفره وسط بود و رو ميز هم وسايل صبحونه. يه مرتبه در باز شد و شكوه با يه پسر بچه تقريبا شش ساله وارد شد. سياوش فورى بچه رو از شكوه گرفت و
گفت :
"پسر خوبى بودى؟"
با سر جواب داد اره,
"زبونت كجاست ؟"
زبونش رو در آوورد و نشون داد.
سياوش باز گفت : "چرا حرف نميزنى ؟"
محمد نگاهى به من كرد و باز جوابى نداد.
سياوش گفت: "از اين نترس پر و بالش رو قيچى كردم."
محمد: "مگه كبوتره؟"
" چه كبوترى هم, ولى از اون وحشياش."
شكوه خانم جلو اومد و محمد رو بغل كرد و گفت:
" آقا خستتون ميكنه اين محمد ,صبحونتون رو بخوريد. من يه كم بعد ميام ناهار ميذارم ,برم به كريم هم صبحونه بدم."
و بيرون رفت. مشغول خوردن شديم خيلى گرسنه بودم از روزى كه ناخنم رو كشيده بود نتونسته بودم غذاى درست حسابى بخورم.
"شيده بلند شو يه چايى ديگه واسه من بيار."
بدون اينكه نگاش كنم استكان جلوش رو برداشتم و از رو سماور قورى رو برداشتم و چايى ريختم و نشستم.
"چند روز شكوه مرخصى ميخواد ميتونى غذا درست كنى؟"
" غذا در حد نيمرو بلدم، املت هم تازه داشتم از مامان...."
نتونستم حرفمو تموم كنم. ياد مامان اذيتم ميكرد تازه داشتم مي فهميدم مادر داشتن چه لذتى داره.
"چى شد باز ؟ياد عشقت افتادى؟ سوزندى منو منم سوزوندمت ..حقته."
دلم آتيش بود هر چى سعى مي كردم نمي تونستم بي تفاوت باشم. در حالى كه بغض كرده بودم گفتم :
romangram.com | @romangram_com