#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_76
"نترس، چرا رنگت پريده؟"
" نمي ترسم گشنمه."
"هه. منم باور كردم."
به طرف در ديگه يى كه تو اتاق بود و من نديده بودمش رفت و در رو باز كرد و گفت:
"بيا اينجا."
به طرف در رفتم يه اتاق كوچيك و يه تخت يه نفره. با يه پنچره كوچيك كه فقط اندازه صورتم بود. در ديگه ايى هم اتاق نداشت يعنى براى رفت و آمد بايد از اتاق خواب دونفره رد مي شديم.
"از امروز اينجا اتاق يا همون سلول تو هست. اونجا هم اتاق منه."
رو به اتاق خوابه دونفره كرد.
"هر وقت خواستم به اتاقت ميام و ميرم. در هم قفله."
" از چى ميترسى؟ كه فرار كنم؟ اينجا كه نميدونم كجاست. تازه اگه ميدونستم هم جايى ندارم كه برم. عليرضا ميگفت خونمون هم به اسم خودت كردى و بالا كشيدى."
" اِ..اِ...گفتى كه اسمشو نميارى ديگه."
"به تو ربطى نداره چى گفتم."
" خونه كه حقم بود.در مورد فرارت هم خودم همه چى رو ميدونم ولى دوست دارم اذيتت كنم. به تلافى بچگيامون، اون موقع ها آرزو داشتم مي تونستم اذيتت كنم ولى مامان و دائى نميذاشتن."
"ميدونم كه عقده دارى."
جلو اومد و يقمو گرفت و گفت:
"عصبانيم نكن كه بد مي بينى. انگشتت خوب شده كه اينطور دور برداشتى. زيادى اذيتم كنى واسه حيدر عقدت ميكنم."
خنده بلندى كرد و از در رفت بيرون.
اَه.. لعنتى...تا لحظه آخر عمرم نا اميد نميشم ..جايى رو هم نداشته باشم بالاخره از اينجا در ميرم. اين ها رو تو ذهنم مرور مي كردم من كسى نبودم كه نا اميد بشم.
بهت ثابت ميكنم كه مثل بچگيامون هر چى ميخوام به دست ميارم درسته كه بزرگترين شانس زندگيمو ازم گرفتى. شايد هم اين يه امتحان واسه من و اون عليرضاى لعنتى بود ,,كه بازنده شد.ثابت ميكنم كه منو آسون از دست دادى ,جناب سرگرد.
بغض گلوم رو بد جورى فشار ميداد ولى با اين تصميمم نميخواستم ديگه ضعيف باشم.
رو تخت نشستم پيش خودم داشتم نقشه مي كشيدم كه با چه روشى مي تونم از سد بزرگ سياوش رد بشم. مي دونستم كه به حرفاش هيچ اعتمادى نيست دير يا زود سراغم ميومد. مخصوصا موقعى كه مست و بود , مرد و زن رو از هم تشخيص نميداد. درسته كه ديگه شوهر نداشتم، ولى حاضر بودم بميرم ولى دست سياوش به بدنم نخوره.
romangram.com | @romangram_com