#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_75
شكوه با ديدن پيرمرد گفت :
" حيدر , بچم كجاست؟"
كريم كه داشت وسايل رو از ماشين بيرون ميورد با اخم نگاهى به شكوه انداخت و گفت :
" يه كم صبر داشته باش."
حيدر با اخم گفت:
"تو اتاقتونه، خوابيده."
شكوه به سياوش نگاهى انداخت و گفت :
" برم بيش محمد؟ حتما خيلى بهانه گرفته؟"
سياوش بي حوصله گفت :
"نشنيدى شوهرت چى گفت؟ يه كم صبر داشته باش."
جلو رو كه نگاه كردم پر از درخت ميوه و بوته هاى گل بود.
با صداى سياوش كه گفت :
" راه بيفت."
پشت سرش راه افتادم. راه باريكى بود وسط درختا كه بايد بعضى وقتا خم مي شدم تا سرم به درختا نخوره. يه كم كه راه رفتيم يه ساختمون معمولى و دو طبقه رو ديدم كه اصلا از در باغ هيچ ديدى به اون نداشتم. كريم جلوتر رفت و قفل در ساختمون رو باز كرد و وسايل رو داخل گذاشت. وارد كه شدم جلوم يه سالن خيلى بزرگ بود و روبروش هم از در بازش فهميدم كه آشپزخونه هست. چيز ديگه ايى نبود. كنار آشپزخونه راه پله باريكى بود كه بصورت مارپيچ رو به بالا بود.
سياوش دستمو گرفت به طرف پله برد. در حالى كه بالا مي رفتيم.
گفت : "شكوه يه چى درست كن بخوريم. بعد برو سراغ محمد بيارش اينجا."
"چشم آقا."
بالاى پله ها كه رسيديم فقط يه در بزرگ بود و يه در كوچيكتر. رو به در كوچيكتر كرد و گفت : "اين حمام و دستشويى هست."
در اتاق بزرگتر رو باز كرد و خودش وارد شد و منو كشوند داخل.
"اينم اتاقمون.
اتاق بزرگى بود كه وسطش يه تخت خواب دونفره با يه روتختى سبز و يه كمد بزرگ بود. با ترس و دودلى نگاش كردم با لبخند مرموزى نزديكم اومد و
گفت:
romangram.com | @romangram_com