#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_74
چيزى نگفت بقيه راه به سكوت گذشت صبح شده بود كه ماشين از جاده اسفالته به جاده خاكى فرعى پيچيد. سرم هنوز درد مي كرد جلو رو خوب نمي ديدم, بخاطر خاكى بودن جاده چيز زيادى معلوم نبود.
" شكوه سرم درد ميكنه هنوز , يه مسكن ديگه بده "
سياوش به جاى شكوه گفت :
"يه كم ديگه ميرسيم مسكن نميخواد بخورى."
"سرم درد ميكنه لعنتى ,نميتونم تحمل كنم."
"درست حرف بزن. هنوز ادب نشدى؟"
جوابش رو ندادم. جوابى هم نداشتم. حالم اصلا خوب نبود درد دستم هم اضافه شده بود.
مي دونستم سياوش رحم نداره هر كارى كنم بازم كارى رو كه دوست داره انجام ميده.
با مظلوميت گفتم:
"كى ميرسيم ؟ درد دارم خواهش ميكنم يه كارى كن."
سياوش صدا زد.
"شكوه."
شكوه به طرف ما چرخيد و گفت :
"آقا قرصا تموم شده آمپول دارم فقط."
" اشكال نداره بده من."
جعبه كمك هاى اوليه رو شكوه داد دست سياوش. سياوش هم يه آمپول برداشت و اشاره كرد تا آستين مانتوم رو بالا بزنم و آمپول رو به دستم زد.
چشمام رو بستم و اشك همين طور از چشمام سرازير مي شد.
"شيده گريه نكن الان دردت آروم ميشه."
فكر مي كرد اشكام واسه سر دردم هست. ولى دردى كه تو قلبم داشتم تحملم رو تموم كرده بود.
عليرضا از تو هم متنفرم كه اينطور تنهام گذاشتى.
حدود نيم ساعت بعد ماشين توقف كرد. چشمام رو كه باز كردم يه در بزرگ آهنى كه رنگ و رو درست حسابى هم نداشت رو ديدم. با بوق كريم در باز شد و وارد شديم ولى درست حدس زده بودم باغ بود!!! مردى كه در رو باز كرده بود حدود شصت ساله با قدى كوتاه و جثه ايى لاغر. با كمك سياوش پياده شدم.
romangram.com | @romangram_com