#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_73

"شيده رو حاضر كن بريم فعلا به عزاى شوهرش نشسته."

مثل عروسك تو دست شكوه بودم تا لباسام رو عوض كرد. اراده ايى از خودم نداشتم. سياوش دستم رو گرفت و با خودش سوار ماشين كرد با هم عقب نشستيم كريم پشت فرمون نشست و شكوه هم كنارش.

سياوش به كريم گفت:

"سريع برو. تا يه قسمتى داشتن تعقيبم ميكردن .حتما خونه رو پيدا ميكنن بزودى از راه هميشگى برو."

سرم رو به شيشه تكيه داده و بيرون رو نگاه مي كردم مي خواستم بدونم كه كجا ميرن.

احساس كردم سياوش نزديكم شده از ترس نگاش كردم يه شيشه كوچيك دارو تو دستش بود. سرم رو گرفت .

و گفت: "مثل يه دختر خوب اينو بو كن تا زودتر برسيم."

ميخواست تا راه رو ياد نگيرم. تو دلم گفتم فرار كنم كجا برم جايى ندارم. شيشه رو بو كردم. سرم رو روشونه هاش گذاشت و چشمام بسته شد.

با سر درد بدى از خواب يا همون بيهوشى بيدار شدم. هنوز تو ماشين بوديم سياوش تا منو ديد كه بيدار شدم .

گفت :"خوب خوابيدى؟ "

جواب ندادم بازم پرسيد، ولى جواب ندادم. صورتم رو به طرف خودش چرخوند

و گفت:

" اين چند مدت خيلى كتك خوردى نميخوام بزنمت تو هم آدم باش و جواب بده."

بعد با صداى بلندترى گفت:

"جواب بده."

"سرم درد ميكنه."

صورتم رو ول كرد و گفت :" شكوه يه مسكن بهش بده."

مسكن رو از شكوه گرفتم و خوردم ، سرم رو به پشتى صندلى تكيه دادم و چشمام رو بستم .

نزديكم شد و گفت: "زياد تو فكرش نرو از اول هم بخاطر دائى نزديكت شده بود."

" نميخوام ديگه در موردش حرفى بشنوم يا بزنم."

"خوبه خوبه, زودتر از اونى كه فكر ميكردم دارى فراموشش ميكنى."

"نگفتم فراموشش ميكنم. گفتم نميخوام ازش حرف بزنم."

romangram.com | @romangram_com