#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_72


با خوندن نوشته ها مثل ديونه ها شرو ع كردم به جيغ زدن و گريه كردن. به همين راحتى عليرضا طلاقم داده بود اونم غيابى....!!

زار ميزدم و گريه مي كردم باورم نمي شد كه عليرضا براحتى ازم گذشته بود.

به طرف سياوش حمله كردم و يقه شو گرفتم .

" آشغال عوضى چى گفتى بهش؟ چى گفتى؟ ميخوام باهاش حرف بزنم."

خنده ايى بلند كرد و گفت :

" از ديدنت تو اين حال دارم لذت ميبرم. ديدى تا یه ماه از خونه دور بودى پست زد. دور انداختت."

"خفه شو عوضى, حتما كلى دروغ سرهم كردى ميخوام از زبون خودش بشنوم."

" اگه از زبونش بشنوى خفه ميشى ؟"

" آره"

تلفن رو برداشت و شماره گرفت و گذاشت رو اسپيكر:

"جناب سرگرد احوالى از شيده نميگيرى؟"

صداى عليرضا بود كه مي لرزيد از پشت تلفن هم مي تونستم لرزش صداش رو تشخيص بدم.

"شيده واسه من تموم شد همونطور كه."

نذاشت حرفش رو بزنه و قطع كرد .

شوك بزرگى بود واسم, صدام در نميومد. اشكى هم نمي خواستم بريزم. فقط ميخواستم بميرم. دلخوشى ديگه ايى نداشتم.

سياوش شكوه و كريم رو صدا زد و گفت :

" جمع كنيد راه ميوفتيم همين حالا ميريم."

شكوه به طرف سياوش اومد و گفت:

"خدا از بزرگى كمتون نكنه آقا ,بچه حتما تا حالا كلى بهانه گرفته."

فهميدم جايى كه ميريم بچش هم همونجاست.

سياوش رو به شكوه گفت :


romangram.com | @romangram_com