#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_71

نمي تونستم باور كنم كه اينقدر بيرحم و پست باشه از انگشت شصتم همون طور خون ميومد و از درد به خودم مي پيچيدم.

به خودم كه اومدم شكوه دستمو باندپيچى كرده بود و داشت وسايلش رو جمع ميكرد.

با بيحالى و بغض گفتم:

" ايندفعه كه ديگه لال بودم."

جوابى نداد فقط باچشماى گريونش نگام كرد و رفت. اونقدر از درد لبم رو گاز گرفته بودم كه او اونم خون ميومد . طاقتم تموم شد و صداى شكوه زدم.

"شكوه ,شكوه ."

فورى قفل و باز كرد و اومد داخل : "چيزى ميخوايى؟"

"از درد دارم ميميرم مسكن ميخوام."

" تموم شده."

"خب بگو كريم بره بگيره."

"آخه...آقا."

" آقا چى؟"

"يه كم تحمل كن تا خودش بياد."

و بيرون رفت

خدايا اين چه بلايى بود كه دچارش شدم نميدونم گناهم چى بوده سياوش اصلا رحم نداشت يه ديوونه عقده ايى روانى.

درسته تو بچگيمون همش اذيتش كرده بودم ولى اون تو عالم بچگى بود.ازت متنفرم مامان كه منو تنها گذاشتى از تو هم متنفرم بابا كه باعث اين بلاها هستى.

رو تخت خوابيدم و سعى كردم بخوابم ولى از درد خوابم نمي برد.

شروع كردم به جيغ زدن .

"سياوش ,سياوش درو باز كن ازت نميگذرم روانى. درد دارم خدايا به دادم برس."

نميدونم چقدر گذشت كه شكوه در و باز كردن با ديدن من تو اون حالت كه باند رو هم باز كرده بودم و تموم تخت پر از خون شده بود فورى بيرون دويد و با يه آمپول برگشت. يه كم بعد دردم كمتر شد و خواب رفتم.

فرداش تا شب خبرى از سياوش نبود. وقتى در اتاق رو باز كرد تو دستش يه ورق كاغذ بود به طرفم گرفت و گفت:

"بيا اينم سند آزاديت ورق رو از دستش گرفتم ,معلوم بود كه براش ايميل زدن ."

romangram.com | @romangram_com