#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_70


در با شدت باز شد كه محكم تو سرم خورد و يه لحظه شوكه شدم و نفهميدم چى شد ولى وقتى به خودم اومدم جاى سالمى تو بدنم نبود لباسام پر از خون بود و مشت و لگد بود كه زده مي شد.

از بس جيغ زده بودم گلوم درد ميكرد. به طرفم اومد و لباسام رو پاره كرد و با دوربينى كه تو دستش بود ازم عكس گرفت. نمي تونستم عكس العملى از خودم نشون بدم ولى تا جايى كه مي تونستم دستم رو بدنم ميذاشتم تا كمتر معلوم بشه.

وقتى به خودم اومدم بدون لباس تو اتاق افتاده بودم. شكوه اومد و حمامم كرد چون اصلا رو پام نمي تونستم بند بشم. چند دست لباس هم برام آورد.

اين چند مدت حرفى ازش نشنيده بودم ولى وقتى داشت لباسم رو عوض ميكرد گفت :

"يه كم زبون به دهن بگير دختر , ببين چه به روزت اومده. شايد دلش به رحم بياد ولت كنه سر به سرش نذار."

حرفى نمي تونستم بزنم و اشكى هم نداشتم واسه ريختن به يه نقطه زل زده بودم و هيچ كارى از دستم برنميومد. ياد روزهاى بچگيمون كه با سياوش بازى مي كرديم افتادم , راست مي گفت تو عالم بچگى هم هيچوقت رفتار درستى باهاش نداشتم. از اون موقع عقده داشته. اون پدر نداشت منم مادر نداشتم ولى هيچوقت به من نگفت بى مادر. از رفتار خودم پشيمون بودم ولى ديگه كارى از دستم بر نميومد .

روز بعد يه كم حالم بهتر شده بود بدنم كوفته و كبود شده بود. سينى ناهار رو كه شكوه داشت مي برد يه لحظه به طرفم اومد.

و گفت :

" آقا دارن ميان. فكر نكن دل ندارم دلم واست كبابه. ولى بچم دستشه كارى ازم بر نمياد. جوابشو نده، آقا عصبانى بشه كسى نميتونه جلو شو بگيره. مواظب خودت باش."

با بيحالى گفتم:

"برو واسه خودت و بچت دردسر درست نكن .شوهرم پليسه نجاتم ميده تو فكر من نباش."

در و بست و بيرون رفت به حرفاى خودم اطمينان نداشتم ولى نميخواستم شكوه زيادى حرف بزنه و يه وقت سياوش واسه بچش دردسر درست كنه. درست ميگفت، سياوش وقتى مست يا عصبانى ميشد خودش رو هم نمي شناخت. يه روانى به تمام معنا بود. بخاطر كاراش عمه تحمل نكرد و مقيم دبى شده بود و اونجا يه رستوران ايرانى داشت.

در باز شد و سياوش داخل اومد چشماش مثل روز قبل قرمز بود نزديكم اومد بوى مشروب ميداد. پس واسه همين شكوه داشت ميگفت مواظب باشم.

هر چى اون نزديكم ميومد من عقب عقب ميرفتم تا چسبيدم به ديوار پوزخندى زد و گفت :

"نترس..گفته بودم كه با پس موندها كارى ندارم."

خواستم جوابش رو بدم كه انگشتش رو, رو لبم گذاشت و گفت :

"به نفعته كه حرف نزنى."

همونطور كه داشتم نگاش مي كردم دستمو تو دستش گرفت. يه كم بعد مثل اينكه برق به من وصل كردن نميدونم چى بود فقط دردى كشنده تو دستم پيچيده بود همونطور كه جيغ ميزدم و رو زمين نشستم و نگاهى به دستم انداختم غرق در خون بود سياوش كنارم نشست و نميدونم چى بود كه نشونم داد.

و گفت :

"بعد از اون عكسا و لباساى خونيت ، ناخنت شوك خوبى واسه عشقت هست."

تازه فهميدم چى شده انبر رو تو دستش ديدم با انبر ناخنم رو كشيده بود همون موقع كه دستامو تو دستش گرفته بود و به من ميگفت: "حرف نزن."


romangram.com | @romangram_com