#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_69
"عليرضا بچه,, بچه."
"ميدونم. اون عوضى لباساى خونيتو برام فرستاد."
سياوش گوشى رو قطع كرد و با عصبانيت بيرون رفت.
داد زدم: "كجا؟ "
خبرى ازش نشد.
"سياوش ,سياوش,بذار برم."
گريه ام بند نميومد داشتم از شدت گريه هق هق مي كردم كه سياوش رو بالا سرم ديدم.
"سياوش بذار برم التماست ميكنم, تحملم تموم شده چى ميخوايى از زندگيم ؟ بابا رو واسه چى ميخوايى؟"
"بابات هم داييمه ,هم همكار, ديگه بيشتر از اين نپرس. گريه هم بس كن اعصاب ندارم."
"تو يه حيونى."
"بسه ديگه خودم ميدونم حيوون هستم ."
" بذار برم پيش شوهرم."
"داغ دلت رو بدلش ميذارم."
"ميدونى كه تو رو دوست ندارم , پس اينكارا چيه ميكنى؟"
"ميخوام تحقيرت كنم. فكر كردى كى هستى كه دست رد به سينه من زدى؟ از تو خوشكلتر هستن كه منتظر يه اشاره منن تا فقط يه شب با من باشن."
"خوب برو سراغ همونا منو واسه چى ميخوايى ؟"
" ميخوام ذلتت رو ببينم فكر كردى منتظر تو هستم. نه، من نگاه هم بهت نميكنم. پس مونده جناب سرگرد رو نميخوام. ولى بايد اينجا باشى و به غلط كردن بيوفتى كه چرا به من جواب رد دادى. هميشه از كوچيكى تحقيرم كردى هر وقت باهات حرف ميزدم مسخرم مي كردى بى پدريم رو به رخم مي كشوندى."
از عصبانيت چشماش سرخ شده بود. اومد جلو يقمو گرفت و گفت:
" پسم زدى ,يه كارى ميكنم كه اون بچه پليس هم پست بزنه تا بفهمى من چى ميگم."
پرتم كرد رو تخت و رفت.
پشت در رفتم و داد زدم:
" عقده ايى، عقده ايى پدر كه نداشتى تربيتت كنه. اون مامان هرزت هم نتونست تربيتت كنه."
romangram.com | @romangram_com