#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_68


" يادت نرفته سر بچت."

" هيچوقت در مورد اون نمي بخشمت، هيچوقت."

دستش رو به علامت سكوت رو دماغم گذاشت و تلفن رو رو اسپيكر:

"الو جناب سرگرد؟"

"كار رو از اين كه هست خرابتر نكن شيده رو بذار بياد."

"شرطمون كه يادت نرفته."

"ما شرطى با هم نذاشتيم."

"همينه ديگه. فكراتو كردى؟ شيده رو ميخوايى بايد از باباش دست بكشى و گرنه شيده بى شيده."

"گفتم كه موضوع جنتى مربوط به كارم هست. وقتى هم فهميدن پدرزنمه پرونده شو دادن به كس ديگه."

"من اين چيزا حاليم نيست. پس جنتى رو نميدى؟"

" نه، كارى از دستم بر نمياد."

"شيده چى ميشه؟ نمي خواييش ؟ برات مهم نيست كه الان دو هفته هست پيش منه."

"شيده رو يا برمي گردونى يا خودم برش ميگردونم. اونم كه پيش تو هست برام مهم نيست من به شيده اعتماد كامل دارم."

" به شيده اعتماد دارى به من كه ندارى."

دلم بيشتر از اين طاقت نيورد داد زدم :

" عليرضا"

"شيده شيده ,خانمم ,خوبى؟"

"نه خوب نيستم ميخوام بيام خونه يه كارى بكن."

اشكم سرازير شده بود.

"تو رو خدا عليرضا كمكم كن طاقتم تموم شده."

"يه كم تحمل كن ,,اذيتت كه نكرده؟"


romangram.com | @romangram_com