#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_67

" از چى بترسم ؟ ترسى وجود نداره زنگ بزن به عليرضا زود باش."

" تا فردا وقت داره بذار راحت فكر كنه."

"در مورد چى؟"

"يه سرى پيشنهاد راجع به تو به شوهرت دادم. اگه خيلى دوست داره و ميخوادت ,بايد دائى رو آزاد كنه تو رو پس بگيره."

با تعجب جيغ كوتاهى كشيدم و گفتم :

" تو چى ازش خواستى؟ دوباره بگو."

"مگه كرى ؟ گفتم اگه ميخوادت , بابات رو آزاد كنه."

" واقعا فكرات بچه گانه هست. خودت چى فكر ميكنى؟"

"من كه ميگم نوچ عزيزم. اهميتى براش ندارى."

"تو يه روانى ديونه هستى."

اون روز با سياوش تا شب همش جرو بحث ميكردم. سر از حرفاش در نميوردم افكارش بچه گانه بود. منم دعا ميكردم كاش زودتر عليرضا بدادم برسه.

تا صبح تو سلولم راه مي رفتم و دعا مي خوندم استرسم به اوج خودش رسيده بود. چند بار تا صبح شكوه اومد منو برد دستشويى. سياوش هم نميدونم كجا رفته بود ولى خدا رو شكر كردم كه نيستش تا ازم درخواست هاى بيجا بكنه.

تازه خواب رفته بودم كه در باز شد و سياوش داخل شد. با پوزخندى گفت :

"تو خونه شوهرت هم تا لنگ ظهر ميخوابيدى؟"

با بيحالى گفتم :

" ديشب حالم خوب نبود نخوابيدم ,اصلا مگه كريم و شكوه گزارش ندادن؟"

در حالى كه رو تخت مي نشست گفت :

"چرا اونا كه جاى خود دارند. ميخوام زنگ بزنم شوهرت."

تا اينو شنيدم سيخ نشستم.

در حالى كه شماره ميگرفت گفت :

"فقط خوب گوش كن اگه حرف نامربوط يا چيزى بگى كه عصبانيم كنى اونوقته كه ديگه رحم ندارم. خودت كه ميدونى وقتى عصبانى بشم هيچى حاليم نيست."

و با يه لحن زننده ايى گفت :

romangram.com | @romangram_com