#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_66


كريم كه بيرون رفت رو تخت دراز كشيدم و سعى كردم بخوابم. ولى نتونستم ,گرسنه بودم. بخودم لعنت مي فرستادم كه چرا همچين كارى رو كردم سرگيجه هم شروع شد , بلند شدم به در بزنم تا شكوه بياد. كه ضعف كردم و افتادم وسط اتاق.

چشمام رو كه باز كردن تو همون سلول خودم بودم رو تخت. هنوز سرگيجه داشتم. يه كم كه گذشت در باز شد و سياوش رو ديدم كه وارد اتاق شد. سرم رو به طرف مخالف چرخوندم. نزديكم اومد و گفت :

" دارم كم كم بهت اميدوار ميشم برا ديدن من اعتصاب غذا كردى؟"

با نفرت نگاش كردم و گفتم :

" نفرت انگيزتر از اونى كه دلم برات تنگ بشه ميخوام تكليفم رو روشن كنى چى از جونم ميخوايى؟ بذار برم."

نزديكم اومد و تو چشمام زل زد و گفت:

" خودت رو ميخوام."

"دير رسيدى به يه نفر ديگه بله رو گفتم ."

"من كه قبلش ده بار ازت خواستگارى كرده بودم."

"ازت خوشم نميومد. حالا واسه اين حرفا دير شده ميخوام برم پيش شوهرم."

"به خواب ببينى كه بذارم برى. يه برنامه هايى واستون دارم ."

"ديونه بازى در نيار ولم كن برم. ميخوام باهاش حرف بزنم بذار با عليرضا حرف بزنم."

"دلت تنگ شده؟"

"آره دلم واسش تنگ شده از دوريش دارم ميميرم."

خنده وحشتناكى كرد و گفت:

"ولى اون اصلا دلش تنگ نشده. براش مهم هم نيست كه تو كجايى."

"بيخودى حرف نزن. سعى هم نكن كه اونو پيش من خراب كنى كه موفق نميشى."

"پس ببين كه چه جورى مجبورش ميكنم طلاقت بده"

جوابى ندادم خنديد و گفت:

"چيه ترسيدى؟ نطقت كور شد؟"

با اعتماد به نفس گفتم:


romangram.com | @romangram_com