#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_65
"مگه نمي بينى؟"
كريم نذاشت حرفش تموم بشه و گفت:
" جواب آقا رو ميتونى بدى؟ يادت نيست چى گفت ؟"
بلند شدم به طرفشون رفتم و گفتم:
"به اون لعنتى بگيد بياد , شنيديد ؟"
كريم با لحن بدى گفت :" بشين سر جات داد هم نزن. آقا هر وقت خواست خودش مياد."
"داد ميزنم به تو ربطى نداره، بگو بياد."
جوابى نداد.
از اون روز به بعد دوتايى با هم ميومدن تو و ظرف غذا رو مياوردن از سياوش هم خبرى نبود.
كلافه بودم. همش تو فكر عليرضا بودم كه الان چكار ميكنه؟ يه وقت حال مامان بد نشده باشه؟
خدايا پس چرا كارى نميكنى؟ اين چه عذابى بود كه گرفتارش شدم؟ چرا من؟
دلم براى عليرضا تنگ شده بود. همش صحنه روزاى خوبى كه با هم بوديم جلوم نمايش ميرفت. دلم واسه اخماش لبخندش و اون چشاى جادويئش تنگ شده بود.
حساب روزها از دستم در رفته بود.
سياوش لعنتى هم ازش خبرى نبود.
صبح با اينكه خيلى گرسنه بودم دست به سينى غذا نزدم شكوه كه اومد سينى رو ببره سرى تكون داد و گفت:
"زود بخور تا بيام ببرمش.
"برو گمشو سينى رو هم با خودت ببر كه تو صورتت پرت ميكنم."
بدون حرف سينى رو برد. به سينى ناهارم هم دست نزدم تا عصر كه از گرسنگى دلم ضعف ميرفت ولى نمي خواستم كوتاه بيام. احساس كردم كه سينى شام رو زودتر آوردن ولى به اون هم دست نزدم.
كريم داخل اومد و گفت:
" اعتصاب غذا كردى؟ آقا گفته غذاتو بخور و گرنه بد ميبينى."
با ناراحتى گفتم :
"يعنى تا الآن دارم خوب ميبينم؟ بچم رو ازم گرفتيد. يه زن شوهردار رو زندون كرديد كه چى بشه؟ از كارتون خجالت بكشيد به اون لعنتى هم بگو بياد. چرا قايم شده؟"
romangram.com | @romangram_com