#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_64
"خيلى خون ازت رفته يه كم كه بگذره رنگ و روت باز ميشه."
اهميتى به حرفش ندادم و دنبالش راه افتادم و باز منو برد تو اتاق يا بهتر بگم سلولم....!!!!
مي خواست بره بيرون كه گفتم:
" گشنمه."
"الان چيزى ميارم بخورى."
" سياوش كجاست؟"
جوابى نداد و بيرون رفت.
با سينى صبحونه اومد تو اتاق باز گفتم :
"سياوش كجاست ؟"
خواست بره بيرون كه داد زدم.
"هوى ى ى ,مگه كرى ؟ بهش بگو بياد تكليف منو روشن كنه."
بيرون رفت و در رو قفل كرد.
تا دو روز توى بي خبرى بودم فقط شكوه بود كه ميومد وعده هاى غذايم رو ميورد ساعتا رو هم از همون وعده ها مي فهميدم كه الان صبح هست يا شب.
حال جسميم بهتر شده بود .شكوه چند دست لباس برام آورد و حمام رفتم. البته با نظارت شكوه !!
از نظر روحى داغون بودم. شكوه اصلا حرفى نميزد وقت در رو باز ميكرد از سايه پشت در مي فهميدم كه كسى پشت در هست. حتما كريم بود.
شام رو كه برام اوورد دوباره مثل روزاى قبل پرسيدم.
"سياوش كدوم گورى هست؟"
خواست بره بيرون كه با عصبانيت سينى غذا رو به طرفش پرت كردم. چون پشتش به من بود نفهميد و همه غذاها روش پاشيد جيغى زد و بطرفم اومد تا خواست سيلى بزن كريم داخل اومد .
و دستش رو گرفت و گفت :
" چكار ميكنى؟ "
شكوه جيغى زد و گفت :
romangram.com | @romangram_com