#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_63
نزديكم اومد يقه لباسم رو گرفت و گفت:
"خودم زبونت رو كوتاه ميكنم. از قرص هم خبرى نيست ساكت باش ميخوام بخوابم."
با گريه گفتم :
"خواهش ميكنم. خيلى درد دارم."
بدون هيچ حرفى بلند شد و يه ليوان آب با قرص آورد. دستم مي لرزيد و نمي تونستم ليوان رو دست بگيرم. خودش قرص رو دهنم گذاشت و يه كم آب ريخت تو دهنم بعد از حدود ده دقيقه پلكام سنگين شد و خواب رفتم.
صبح كه بيدار شدم كسى تو اتاق نبود به زور از تخت پايين اومدم . نگاهى به اتاق انداختم هيچى به غير از همون تخت توش نبود. پنجره هم نداشت به طرف در رفتم دستگيره رو چرخوندم قفل بود چند بار همون كار رو كردم و نا اميد رفتم رو تخت چند لحظه بعد در باز شد و شكوه اومد داخل تا ديد بيدارم گفت :
"چيزى لازم دارى؟"
" آره, ميخوام برم دستشويى"
" صبر كن اجازه بگيرم ."
داد زدم.
"برا دستشويى رفتن؟"
خواستم برم بيرون كه دستم رو گرفت و با عصبانيت گفت :
"بچم دست آقا گروگانِ اگه گفت بكشمت هم اينكار رو واسه بچم ميكنم, پس آروم باش."
وا رفتم...
رو تخت منو نشوند و خودش بيرون رفت. باهاش نمي تونستم در بيوفتم قد و هيكلش مثل كريم دو برابر من بود.
همون يه كم انرژى رو هم كه قبلا داشتم با اين اتفاقى كه افتاده بود هم ,نداشتم.
در باز شد و شكوه اومد دستم رو گرفت و بطرف در رفتيم. روبرومون يه راهرو باريكى بود كه چند تا در داشت در اول رو كه باز كرد دستشويى و حمام بود. خودش هم باهام اومد داخل.
روش رو برگردوند و گفت :
"كارت رو بكن. دستورِ آقا هست، گفت بهت بگم اگه نذارى من باهات بيام خودش اينكار رو ميكنه!!!"
زير لب گفتم:" لعنتى."
كارم كه تموم شد دست و صورتم رو كه شستم با ديدن خودم تو آينه وحشت كردم رنگ صورتم زرده زرد بود. زير چشمام هم گود افتاده بود.
با صداى شكوه به خودم اومدم.
romangram.com | @romangram_com