#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_61

"فعلا يه چيزى بخور تا بعد."

"هيچى نميخورم."

بدون توجه به من شكوه رو صدا زد و بهش گفت ,چيزى بياره تا بخورم.

چند دقيقه بعد شكوه با يه سينى كه داخلش يه كاسه سوپ و يه ليوان شير بود وارد اتاق شد.

سرم رو به طرف ديگه ايى چرخوندم.

سياوش با شدت صورتم رو به طرف غذا چرخوند و گفت:

" اگه نخورى بد مي بينى."

با اينكه نمي خواستم حرفش رو گوش بدم ولى از شدت ضعف مجبور بودم بخورم اول شير رو خوردم و بعد هم در حالى كه نيم خيز رو تخت بودم سوپ رو .

شكوه نزديكم اومد تا سينى رو برداره كه گفتم:

"ميشه يه قرص مسكن بيارى دلم خيلى درد ميكنه."

نگاهى به سياوش انداخت و گفت:

"آقا قرص مسكن دارم ولى خواب آوره , بيارم؟"

"آره بيار."

با ياد آورى اينكه بچه سقط شده بود اشك تو چشمام حلقه زد.

سياوش سرش رو نزديك گوشم اوورد و گفت :

"يه بچه پليس بدرد نخور رو از رو زمين محو كردم يه كم كه بهتر شدى بچه خودمون رو ..."

با نفرت نگاش كردم و داد زدم:

" خفه شو. خفه , حالم ازت بهم ميخوره."

نزديكم اومد تا جوابم رو بده كه در باز شد و شكوه وارد شد.

سياوش با عصبانيت قرصا رو ازش گرفت و گفت :

" بيا سرمش رو باز كن و بعد هم بريد خونه , فردا صبح بيا با كريم."

سرم رو باز كرد و بدون حرفى بيرون رفت.

romangram.com | @romangram_com