#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_149

چشمام رو كه باز كردم فقط درد بود و درد. چند بار بيدار شدم و همش ناله ميكردم و جيغ ميزدم و دكترا هم به ناچار برام مسكن ميزدند. صداى عليرضا همش تو گوشم بود كه ميگفت :

" تحمل كن من كنارت هستم."

چند روز گذشت و دردام بهتر شده بود ولى از نظر روحى داغون بودم. همش اتفاقاى اين چند مدت جلو چشمم ميومد و حالم رو بد مي كرد. نمي تونستم تحمل كنم.. جيغ ميزدم.

صورتم باندپيچى بود. هر روز بانداژ رو عوض ميكردن. يه بار صورتم رو تو شيشه عينك پرستارى كه داشت بانداژ رو عوض ميكرد ديدم از ترس جيغ ميزدم. عذاب روحى يه طرف صورت زشت و داغونم هم يه طرف ديگه. انرژيم رو گرفته بود. پرستارا ميگفتن يه كم تحمل كنم صورتم مثل اول ميشه. البته كنار ابروم بخيه خورده بود.

عليرضا هم كه همش كنارم بود و يه لحظه تنهام نمي ذاشت. اونم هنوز سرش پر از بخيه بود.موهاشو كوتاه كرده بود. قيافش رو اينطورى بيشتر دوست داشتم.

رادين هم كه جوك تعريف ميكرد و من عكس العملى نشون نميدادم. باهام قهر كرده بود و وقتى ميومد پيشم, حرف نميزد.

عليرضا مي گفت: ببينم كدومتون از رو ميريد و حرف ميزنيد.

يه كم كه حال جسميم بهتر شد از تبريز منتقل شدم به تهران. اونجا چون شهر خودمون بود راحت تر بودم. ولى بازم حرف نميزدم و همش كابوس مي ديدم كه سياوش برگشته و يا مهران داره اذيتم ميكنه.

وقتى از بيمارستان مرخص شدم خاله و رادين منو به زور بردن خونه خودشون. عليرضا هم تو رودربايستى قبول كرد و تو اتاق قبلى رويا مستقر شديم.

منم كه عكس العملى نشون ندادم. مامان هم خونه سمانه رفته بود.

تو اون مدت خاله خيلى به من رسيدگى ميكرد و از هيچ محبتى دريغ نداشت. با خودم فكر ميكردم وقتى حالم بهتر شد شايد بعضى وقتا مامان صداش كنم.

هفته يى يه بار هم يكى از دوستاى سعيد كه روانشناس بود ميومد و باهام حرف ميزد.

شش ماه گذشت تا كم كم كابوسام تموم شد و تقريبا به وضع عاديم برگشتم. ولى همچنان روزه سكوتم رو نشكونده بودم. خودم هم ديگه از اون وضع خسته شده بودم. ولى هر بار كه مي خواستم حرف بزنم ياد سياوش و مهران ميوفتادم و زبونم قفل مي شد."

***

صبح زود بود كه تلفن عليرضا زنگ خورد. هنوز خواب بود و بيدار نشده بود. گوشى رو برداشتم و جواب دادم امير بود,

"الو عليرضا؟ تبريك ميگم , من بابا شدم , تو هم , دايى شدى."

از خوشحالى جيغى كشيدم و گفتم:

" امير راست ميگى ؟ دختره يا پسر؟"

امير خيلى تعجب كرده بود و از اون ور صداى فريادش رو مي شنيدم كه داشت ميگفت:

"شيده داره حرف ميزنه."

و همين طور تكرار مي كرد.

نگام كه به عليرضا افتاد ديدم داره با تعجب نگام ميكنه و اشك ميريزه. طاقت نيووردمو بغلش كردم و چشماى جادوييش رو بوسيدم.

romangram.com | @romangram_com