#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_150
"عليرضا ببين دوباره ميتونم حرف بزنم، گريه نكن."
"گريه خوشحاليه."
***
"شيده , شيده, كجايى؟"
"بله اينجا هستم, دارم تو دفترم مينويسم."
" بيا عزيزم , ببين اين سها بو ميده."
"ها ..ها ..ها. خب عزيزم حلال زاده به داييش ميره."
"اذيت نكن , من تميزش نميكنما. خودت به سمانه قول دادى , خودت هم بايد رو قولت باشى و مراقبتش كنى تا از سركار برگرده."
"باشه اومدم."
برم ببينم اين جناب سرگرد چى ميگه..
خدايا شكرت كه عشق من و عليرضا رو برامون , برنامه ريزى كردى و كمكمون ميكنى تا هميشه اين برنامه تو قلبمون ابدى باشه و از بين نره.
(پايان)
بهمن 1390
تقديم به مردان و زنان شجاع ايران زمين ,كه بدون در نظر گرفتن قوميت و مذهب, فقط و فقط به عشق ايران و ايرانى به دفاع از آن ميپردازند....
اين داستان برگرفته از يك خواب هست. تمامى اسمها و شخصيتها , زاييده تخيلات نويسنده ميباشد.
پایان
romangram.com | @romangram_com