#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_148


" اين كه از قرارمون خيلى كمتره."

سياوش : "تو تلفن هم گفتم بيشتر از اين ندارم."

مهران: "پس متأسفم نميتونم كمكى بهت بكنم."

و شروع كردن با هم چونه زدن. كار داشت به دعوا مي كشيد كه

مهران گفت :

" البته يه راه حل ديگه هم دارم."

سياوش كه خوشحال شده بود گفت

" هرچى باشه, قبول."

مهران: "اين دختره رو كه نميخوايى با خودت ببرى , بدش به من."

سياوش نگاهى به من انداخت. با التماس نگاش كردم لبخند شيطنتى زد و گفت:

"باشه اينو از اول ميگفتى."

بعد رو كرد به منو گفت :

"پياده شو."

" سياوش التماست ميكنم. خودت گفتى هر وقت خواستى برى , ولم ميكنى."

"خب منم الان دارم ولت ميكنم."

"خواهش ميكنم."

نذاشت بقيه حرفمو بزنم در ماشين رو باز كرد و به زور پيادم كرد. مدارك رو برداشت و با سرعت ازم دور شد. مهران هم بازومو گرفته بود. ميخواست منو به زور به طرف ماشينش ببره. با گريه و التماس ازش خواهش كردم كه بذاره برم.

" تو رو خدا بذار برم , مگه پول نميخوايى , خب ميگم , برات بيارن تو رو خدا من شوهر دارم."

" اگه شوهر داشتى و آدم درستى بودى تو ماشين يه مرد غريبه چكار ميكردى "

"منو به زور با خودش اوورده."

همينطور كه منو رو زمين ميكشوند تا بتونه سوارم كنه. دستم رو رو زمين ميكشيدم شايد چيزى پيدا كنم كه دستم به سنگى خورد و همونو برداشتم و به كمرش كوبوندم. آخى گفت و دستم رو ول كرد. از موقعيت استفاده كردم يه ضربه ديگه به كمرش زدم. مي تونستم فرار كنم, چون رو زمين خم شده بود ولى طمع كردم و خواستم يكى هم تو سرش بزنم كه دستش رو بالا آورد و سنگ رو ازم گرفت. تا ميتونست تو صورتم ضربه زد.


romangram.com | @romangram_com