#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_147
از بس برات اين دو روزه حرف زدم و عكس العملى نشون ندادى دهنم خشك شده. همش به يه جا خيره شدى. البته چشمات خيلى ورم داره از اون چشم آهويى فقط يه خط باقى مونده. تو دستات و بدنت هم يه كم كوفتگى و زخم خورگى هست ولى زياد عميق نيست. سياوش وقتى ميخواست از مرز تركيه خارج بشه دستگير شده. البته تو درگيرى زخمى شده. به تهران منتقلش كردن. فقط منتظرم خوب بشى و برم سراغ اون ديوونه.
رادين هم هر چى جوك بلد بود تعريف كرد , تا يه كم عكس العمل نشون بدى و حرفى بزنى ولى خبرى نشد. ميخوام دفترت رو برات بيارم . امانتيت رو بايد بهت پس بدم. شايد خواستى بخونى و يا چيزى توش بنويسى.
شيده دوستت دارم. بخاطر مواقعى كه اذيتت كردم و دلت رو شكوندم معذرت ميخوام.
قربانت، سرگرد هميشه عاشق."
واى واى عليرضا گند زدى به دفترم. مگه خودكار قحط اومده بوده, كه با قرمز و يه جايش هم با سبز نوشتى. عجب دست خط خرچنگ قورباغه ايى هم دارى. چرا يه خط نوشتى, ده تا خط , خط زدى؟ لازم شد بازم برات نقشه بكشم.
خب چون به عليرضا و اون دكتره قول دادم كه همه اتفاقات رو بنويسم دارم به قولم عمل ميكنم وگرنه دوست ندارم بازم ياد اون روزا و اون كابوسا بيوفتم.
تا اونجايى نوشتم كه با دفترم خداحافظى كردم و رفتم بيرون اتاق. سياوش پشتش به در اتاق بود و با يه چوب كلفت مثل چماق ميزد تو سر و كمر عليرضا. دلم آتيش گرفت، نميدونم به چه حالى دويدم و سر عليرضا رو بغل كردم و بوسيدمشو
عليرضا گفت: "لعنتى چرا بيرون اومدى؟"
سياوش تا منو ديد دستمو محكم كشيد و با خودش بيرون برد. منم همش داد ميزدم و ميگفتم:" عليرضا دوست دارم."
اون مرده رو كه تو خونه بود, نديدم. تا نزديك ماشين منو كشوند و برد. پرتم كرد تو ماشين. دونفر ديگه هم تو ماشين بودند. اون يكى هم كه تو خونه بود اومد سوار شد و راه افتادن. از ترس , زبونم بنداومده بود.
سياوش هم نزديك گوشم گفت: "بهتره جيك نزنى."
مردى كه آخر سوار شده بود يه روسرى تو دستش بود بطرفم دراز كرد. روسرى خودم بود كه هميشه به دستگيره در اتاق خوابمون مثل پاپيون مي بستم. بدون حرفى از دستش گرفتم و سرم كردم.
ماشين با سرعت زيادى حركت ميكرد. من صندلى عقب نشسته بودم سياوش و يه نفر ديگه دو طرفم نشسته بودن.
يه كم كه تو خيابونا گشتن. سياوش ماشين رو عوض كرد و منو خودش تو يه ماشين از بقيه جدا شديم. حالم خيلى بد بود هم استرس داشتم و هم نگران حال عليرضا بودم. هنوز دستام پر از خون عليرضا بود. سرش بد جور خونى بود. دعا دعا ميكردم كه زودتر رادين برسه خونه و عليرضا رو ببره بيمارستان.
از شهر كه بيرون اومديم با سرعت زيادى سياوش رانندگى ميكرد. ترسيده بودم ولى نميخواستم باهاش حرف بزنم. نيمه هاى شب بود كه كنار يه مهمان سرا نگه داشت.
شب رو در مهمان سرا گذرونديم. نميدونم شام چى گرفته بود. ولى نه نگاش كردم و نه لب به غذا زدم. اونم اصرارى نكرد. موقع خواب هم يه بالشت و پتو برداشت و رو زمين خوابيد, منم رو تخت فنرى كه تو اتاق بود دراز كشيدم.
چراغا رو كه خاموش كرد. از ترس داشتم كم كم پس ميوفتادم. كه خودش شروع به حرف زدن كرد.
سياوش: "شب آخرى وقتى پيشم خوابيدى و شروع كردى به بوسيدنم گفتم شيده بالاخره رامم شد. نمي دونستم همش نقشه هست. ولى با همون هم راضى شدم. ميدونم كه ازم متنفرى . زندگيت رو خراب كردم. همش رو ميدونم. ولى دست خودم نبود از كوچيكى وقتى ميديدمت كه چطورى منو جلو همه خوار ميكنى و باهام راه نميومدى ازت متنفر شدم. هميشه واسه اذيت كردنت نقشه مي كشيدم. تو هم كه بدتر از اون تلافى ميكردى. ولى ديگه خسته شدم. تو زندان خيلى عذاب كشيدم و اصلا هم از كارايى كه كردم پشيمون نيستم. همش حقت بود. بدون كه هميشه ازت متنفرم . هيچوقت هم ازت نميخوام كه ببخشيم. تو اين چند روز به پروپاى من نپيچ , تا مداركم رو از يكى كه قولم داده بگيرم و از ايران برم بيرون, تو هم به شوهرت ميرسى. ولى واى به حالت كه بخوايى زيرآبم و بزنى و منو دور بزنى. اون موقع ديگه رحم ندارم. خودت كه منو مبشناسى. پس اين چند روزه به ميل من زندگى كن."
ديگه چيزى نگفت. منم جوابى ندادم. مي دونستم كه لجبازى با سياوش اونم تو موقعيتى كه داشتم بازى با دمشير هست. سعى كردم به چيزى فكر نكنم و بخوابم.
تا وقتى كه به نزديكي هاى تبريز رسيديم حرفى با هم نزديم. نگران عليرضا بودم. ميخواستم هر طور شده ازش خبرى بگيرم. چند بار سياوش و موبايلش رو زير نظر گرفتم ولى موفق به برداشتنش نشدم. ميخواست به عليرضا اس بزنم. چند بار براى دستشويى و غذا خوردن ايستاديم ولى موقعيتى بدستم نرسيد تا بتونم تماس بگيرم. نزديكياى تبريز يه دهى بود كه سياوش اونجا با واسطش قرار گذاشته بود تا مدارك جعليش رو بگيره.
سر قرار كه رسيديم جوونى رو ديدم كه به ماشينش تكيه داده و منتظره.سياوش ايستاد و براش بوق زد. پنجره رو پايين كشيد و با مرده دست داد به سنش ميخورد كه بیست و پنج شش داشته باشه صورتى كشيده و سبزه داشت. نگاهاى خوبى به من نداشت , با سياوش حرف ميزد ولى تمامى حواسش پيش من بو.
سياوش پاكت مدارك رو ازش گرفت و نگاهى به مدارك انداخت تشكر كرد و داشبورد رو باز كرد و چند بسته پول در اوورد و به مرده كه فهميدم اسمش مهران هست داد. مهران بسته رو باز كرد و با اخم گفت:
romangram.com | @romangram_com