#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_146


اول كه نشناختمت ولى وقتى صورتت رو كه غرق خون بود تميز كردن تازه فهميدم كه خودتى.

از صورتت چيزى باقى نمونده. ابروهات شكسته، لبت پاره شده، چشمات هم...نميتونم ديگه ادامه بدم.

فقط كافيه اون نامرد رو گير بيارم.

مامانت يا همون خالت با رويا هم اومدن تبريز. دو روزه كه بيهوشى.

يكى از محليا پيدات ميكنه و خبر ميده. همه دارن برات دعا ميكنن كه به هوش بيايى. از نظر جسمى مشكلى ندارى و دكترا ميگن از نظر پزشكى كارى از دستشون برنمياد. شيده دارم ديوونه ميشم.

تو اداره هم بهم مرخصى اجبارى دادن. تحملم تموم شده از پشت در اتاقت تكون نميخورم. رادين هم همش نصيحت ميكنه كه از من اينكارا بعيده. خودم هم فكر نميكردم كه يه روز بخاطر عشقت اينطورى به سرم بزنه. بازم اينا برام مهم نيست، مهم تو هستى.

از مرز تركيه با امير و رادين تماس گرفتن چند مورد مشكوك ديدن. اونا هم رفتن شايد بتونن اون لعنتى رو دستگير كنن. فقط بايد دعا كنه كه همونجا كشته بشه وگرنه من زندش نميذارم برام هم ديگه هيچى مهم نيست.

از صبح كه رادين و امير رفتن تا الان كه نصفه شبه خبرى ازشون نيييست. هر چى تماس هم ميگيرم جواب نميدن. واسه اونا هم نگران هستم.

شيده .... شيده .... عشقم وقتى پرستار اومد و منو كه رفته بودم نمازخونه رو صدا زد و گفت كه بهوش اومدى. نميدونى چه جورى خودم رو بهت رسوندم. تو اتاقت پر از دكتر و پرستار شده بود منم رو كه راه نميدادن. مامانت ببخشيد خالت و رويا هم رفته بودن هتل استراحت كنن تا صبح بيان.

داشتم ديونه مي شدم، يه كم گذشت اتاقت خلوت شد مي خواستم بپرم داخل كه پرستارى كه بيرون ميومد گفت:

"خوابه بيدارش نكن."

گفتم:" چرا خوابيده؟"

پرستار:" سر درد داشت.با مسكن خوابونديمش. صحبتى نكنيد تا راحت تر بخوابه. تا صبح تحمل كنيد."

سرم رو به علامت باشه تكون دادم و اومدم تو. صورتت رو باندپيچى كردن تا يه وقت خودت رو نبينى. دستات رو نوازش كردم و بوسيدم و همونجا رو صندلى كنارت نشستم.

با آه و نالت از خواب بيدار شدم. داشتى درد ميكشيدى و جيغ ميزدى. نزديكت اومدم.

"شيده فدات شم. تحمل كن. الان پرستار مياد."

در باز شد و پرستار به همراه رويا وارد اتاقت شدن. نتونستن آرومت كنن و با آرامبخش خوابوندنت.

رويا: " عليرضا برو يه كم استراحت كن. چشمات باز نميشن. من اينجا هستم تا سه ياچهار ساعت ديگه بيدار نميشه. تا بيدار شد, صدات ميزنم."

به زور راضى شدم و رفتم تو نمازخونه بيمارستان همونجا دراز كشيدم و خواب رفتم.

الآن دو روزه كه به هوش اومدى دردات كمتر شده ولى همش جيغ ميزنى و درد دارى.حرفى ازت نشنيدم. نميدونم خودت حرف نميزنى يا مشكلى هست. دكتر اميدوارى داده كه شايد بخاطر شكى هست كه برات اتفاق افتاده.

اين دو روزه دستت از دستم بيرون نيومده. نميخوام يه لحظه تنهات بذارم. حتى موقعى كه دكتر برا معاينه يا پرستارا واسه عوض كردن باند صورتت ميان هم از جام تكون نميخورم. اونا هم كلى غرغر ميكنن .ولى اصلا برام مهم نيست.


romangram.com | @romangram_com