#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_145

"ديوونه، ديوونه شيده , مگه نگفتم هر چى شد بيرون نياو چرا حرف گوش نكردىو آخه من چى بگم به تو. چرا از تو كمد اومدى بيرون؟

وقتى غافلگير شدم و ديدم كه سياوش با چند تا از همدستاش دنبالت ميگردن به قول خودت قلبم داشت از تو سينم بيرون ميومد.

پيدات كه نكردن نفس راحتى كشيدم. نميدونم با چى زدن تو سرم . سعى ميكردم صدام درنياد كه تو هم فداكاريت گل نكنه و نيايى بيرون. يه لحظه ناخودآگاه آخم بلند شد. از من بعيد بود ولى تقصيرى نداشتم. سياوش هم كه همش تهديدت ميكرد. يه كم كه گذشت داشتن نااميد مي شدن كه يه مرتبه تو رو جلو در اتاق ديدم.

گفتم :" لعنتى چرا بيرون اومدى؟"

اونقدر سريع دويدى و سر و بغلم كردى كه خودم هم باورم نشد. فقط لحظه هاى آخر صدات و مي شنيدم كه با گريه ميگفتى دوست دارم.

بخاطر ضربه هايى كه تو سرم زده بودن بيهوش شدم. وقتى به هوش اومدم تو بيمارستان بودم. فقط و فقط اسم تو رو به زبون ميوردم. كسى نمي تونست جلو داد و فريادامو بگيره. نمي خواستم تو بيمارستان بمونم.

رادين دلداريم ميداد. ميگفت كه تو همه مرزا عكساتو پخش كردن همه جا دارن دنبالت ميگردن. ولى با اين حرفا من راضى نشدم و با مسئوليت خودم از بيمارستان مرخص شدم. چند جاى سرم شكسته و پر از بخيه هست ولى اصلا برام مهم نيست.

سرهنگ ارجمند مسؤل پروندت شده. منم كه حال و روز درست حسابى ندارم. تو اداره پرم به پر همه گير ميكنه. كبوتر نميدونى كه بى تو دارم چى ميكشم.

مامان از وقتى موضوع رو فهميده حالش بد شده. سمانه هم كه خودش احتياج به پرستار داره. به زور فرستادمشون گرگان خونه خالم.

شكوه بيچاره رو هم كلى اذيتش كردم اونم كلى اشك ريخت كه صداى عماد در اومد. محمد هم از دستم ناراحته و همش ميگه كبوتر كجا پرواز كرده. از شكوه خواستم تا خوب فكر كنه همه حرفايى كه سياوش ميزده همه خونه هايى كه داشته. مسافرت هايى كه ميرفته . همه رو تا حالا چند بار برام تعريف كرده ولى بازم دست بردار نيستم. نميخوام مثل اون دفعه بشه. ميخوام هر جور شده نجاتت بدم. هر جا كه به گفته شكوه احتمال پيدا شدن سياوش رو ميداديم گشتيم ولى خبرى نيست.

تنها همدمم اين دفتر هست كه از خودم دورش نميكنم. با اجازت نوشته هاتو به رادين هم دادم كه بخونه يعنى اون اول پيداش كرد و داد به من. ازم اجازه گرفت، ميدونم كه خيلى داداشت رو دوست دارى بخاطر همين گذاشتم بخونه.

نمي دونستم كه خاطراتت رو مي نويسى ولى اين چند شب صداى خش خش كاغذ رو مي شنيدم پس شيده خانم تو تاريكى داشته مي نوشته.

ميخوام يه اعترافى بكنم و اون اينه كه همه نقشه هاتو مي دونستم. يعنى وقتى چشات برق ميزد مي دونستم كه يه نقشه ايى دارى. خيلى سختم بود كه اينقدر خودم رو عصبانى نشون بدم و اخمو , ولى ميخواستم ببينم تا كجا پيش ميرى. برام لذت بخش بود كه مي بوسيديم ولى ميگفتى دارى نقش بازى ميكنى.

شب آخر هم وقتى رفتى جواب تلفنت رو بدى مامان همه نقشه هاتو برامون تعريف كرد. يه وقت عصبانى نشى ها. آخه عقل كل, تو هنوز مامان رو نشناختى كه نقشه هاتو واسش تعريف كردى. مامان طاقت پنهون كارى رو اصلا نداره. حتى از بوسه هات هم براش گفته بودى كه از ته قلبت هست و دلت ميخواد همش بوسم كنى, ولى جلو من ميگفتى فقط واسه خاطر مامان دارم نقش بازى ميكنم.

تو بيمارستان رو يادته كه مامان دستمون رو دست هم گذاشت و يا سمانه كه اون حرفا بهت زد؟

اينا هم همش نقشه من و اون داداشت بود. پس فكر نكن خودت فقط بلدى نقشه بكشى و اجرا كنى.من هم بلدم.

فقط يه چيزى عذابم ميده و اونم دوبارى كه روت دست بلند كردم.

اولين بار تو اداره بود كه با اون رفيعى نامرد اومدى قيافت ديدنى بود وقتى منو ديدى. چند بار پلك زدى، خيلى ناراحت شده بودى همينطور داشتى چرت و پرت ميگفتى. وقتى گفتى حرومزاده بى اختيار شدم و زدم تو دهنت. آخه بابام رو خيلى دوست داشتم. موقعى كه شهيد شد منم تو اون عمليات بودم. يه لحظه بى احتياطى كردم و از جايى كه بودم اومدم بيرون و تو تيررس قاچاقچيا , بابام خودش رو سپر بلاى من كرد.

دومين بار هم كه جلو اون باغ لعنتى بود. سرخود بلند شده بودى اومده بودى اونجا. وقتى هم بهت گفتم جلو نرو, گوش نكردى. اونروز بدترين روزم بود كه جلو همه زدمت, ولى نمي خواستم برا يه لحظه هم كه شده به سياوش نزديك بشى, ولى مثل اينكه دنيا بازى ديگه ايى داره.

منم دلم ميخواد كه از تو بچه دار بشم. چشماى به اشك نشستت رو اون شب كه سمانه خبر حاملگيش رو داد از يادم نميره. دلم آتيش گرفت. وقتى رفتى تو آشپزخونه, مامان رو دنبالت فرستادم تا نذاره غصه بخورى. وقتى سر ميز شام اون حرفا رو زدى كلى خودم رو كنترل كردم تا نخندم. خوب پشت سر هم دروغ جور مي کردى و ميگفتى. فكر مي كردى ميخواي حرصم بدى ولى ديدى كه خوب رودست خوردى. من مي خواستم به خواسته دوتاييمون عمل كنم كه اون سياوش نذاشت. هنوز دير نشده. تو فقط پيدا بشو.

امروز دو روز هست كه تو يكى از جاده هاى فرعى تبريز كه به يه روستا منتهى مي شد, يه جسد نيمه جون پيدا كردن.

از صورتت قشنگت چيزى معلوم نبود.نميدونى كه به چه حالى با امير و رادين اومديم تا تبريز.

romangram.com | @romangram_com