#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_143
نگاهى به شمارش كرد و با موبايلش تماس گرفت.
همونطور كه گوش مي داد با عصبانيت مشت به تخت ميزد. حرفش كه تموم شد تلفن رو گوشه تخت پرت كرد و گفت :
" بلند شو لباست رو بپوش."
قيافش وحشتناك شده بود، خيلى ترسيدم.
يه مرتبه داد زد :
" مگه با تو نيستم لباستو بپوش."
"چيزى شده؟"
"آره، سياوش امروز دادگاه داشته. تو راه برگشت به زندان , فراريش ميدن."
دنيا رو سرم خراب شد. ناخودآگاه ياد روزاى تلخى كه باهاش داشتم افتادم. اين دفعه تمام بدنم شروع كرد به لرزيدن. مي ترسيدم بياد سراغم، مطمئن بودم, مياد.
عليرضا محكم بغلم كرد و گفت :
"نترس چرا اينهمه ميلرزى؟ نميذارم بياد اذيتت كنه، يخ كردى. تنهات نميذارم شيده."
زنگ زد به اداره و خواست كه چند نفر رو بفرستن نزديكاى خونه مراقب باشن.
خدا رو شكر كردم كه مامان نيستش و گرنه حالش بد مي شد.
"عليرضا مي ترسم. سياوش , خيلى وحشيه. خيلى بيرحمه."
"ميدونم عزيزم. كارى نميتونه بكنه،گيرش ميندازن بچه ها."
با صداى شكسته شدن در هال جيغ خفه ايى كشيدم، عليرضا يواش گفت :
"نترس خانمم، نترس."
از بس گريه كرده بودم صدام در نميومد. تو حياط صدا ميومد مي دونستم كه خبرايى هست. سريع منو از رو تخت بلند كرد و در كمد رو باز كرد و يه كم لباسو رو جابجا كرد بعد منو گذاشت تو كمد.سرم رو با دستش بلند كرد و گفت:
"هر اتفاقى كه بيوفته از اين جا بيرون نيا. بچه ها تو راهن. متوجه شدى؟ از جات تكون نخور. خواهش ميكنم حرفم رو گوش كن هر صدايى شنيدى همونجا بمون. من خودم ميام سراغت. رادين هم داره مياد."
در كمد رو ميخواست ببنده و بره كه دستش رو گرفتم.
"عليرضا دوستت دارم. مواظب خودت باش."
"منم دوست دارم...كبوتر"
romangram.com | @romangram_com