#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_142
"اين محمد بزرگ بشه تو رشته خبر رسانى و خبرنگارى موفق ميشه ."
با خنده و شوخى با هم خداحافظى كرديم و برگشتم تو هال كه ديدم سمانه و امير ميخوان برن خونشون. مامان هم نبودش.
به سمانه گفتم:
"داريد ميريد؟ پس مامان كجاست؟"
يه مرتبه مامان لباس بيرون پوشيده اومد از اتاقش.
" ا...مامان كجا ؟
"فردا وقت دكتر دارم. عليرضا فرصت نداره. با سمانه و امير ميريم. يه چند وقت هم, خونه سمانه هستم. سمانه هم مرخصى داره."
لبخند مسخره ايى رو لب عليرضا بود. خداحافظى كردن و رفتن.
مي دونستم نقشه عليرضا هست.
عليرضا نزديكم اومد ودستم رو گرفت و برد تو اتاق. سرش رو نزديك گوشم اورد و گفت :
"مامان نيست. هر چقدر دلت ميخواد جيغ بزن. ميخوام ثابت كنم كه مشكل ندارم."
ترسيده بودم، اصلا آمادگيش رو نداشتم.
"ببين خب من شوخى كردم. چرا جدى گرفتى؟ برو كنار خفه شدم."
" يه كم خفه بشى برات خوبه. مگه فرصت نمي خواستى؟ فرصتت اينجوريه. مشكلى دارى؟"
"ميدونم يه كم بچه بازى در آوردم ولى ..."
" يه كم؟"
"عليرضا اذيتم نكن. امشب آمادگيشو ندارم."
"متاسفم يا الآن يا ديگه هيچوقت."
"چرا همش زور ميگى. مگه دوستم ندارى؟ رضايت من واست مهم نيست؟"
"زور نميگم. دوستت دارم، عاشقتم. حالا هم ميخوام ثابت كنم. پس اينقدر دست و پا نزن."
تلفنش زنگ زد. تلفن كه نه، پيجرش كه موقع اضطرارى زنگ ميخوردو بالا سرمون بودو
romangram.com | @romangram_com