#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_141
"امير چه حسى دارى كه بزودى بابا ميشى؟"
انتظار همچين سؤالى رو نداشت، گفت:
"خوشحالى و نميدونم چه جورى بگم انشاءالله كه شما هم بزودى تجربه كنيد."
قيافمو ناراحت كردم و گفتم:
"ما؟ آخه چه جورى بگم ... ما ديگه نميتونيم."
همه مخصوصا عليرضا با تعجب به من نگا كردن.
ادامه دادم:
"آخه اين چند وقته خيلى تلاش كرديم با اينكه خونمون جدا بوده ولى خب آقايون كه اين چيزا سرشون نميشه."
احساس كردم عليرضا داغ كرده چون تنم داغ شد. البته شايد بيشتر ناشى از نیشگونى بود كه از رونم گرفته بود.
"خلاصه اين دكتر و اون دكتر رفتيم. مثل اينكه عليرضا يه مشكل كوچولو پيدا كرده كه بايد عمل كنه. شايد برطرف بشه."
من كه عاشق اون فك قفل شده و لگداى زير ميزى عليرضا شدم.
كسى چيزى نگفت. سمانه با ناراحتى گفت:
"غصه نخوريد، درست ميشه."
ديگه تا آخر شام كسى در اين مورد حرفى نزد.
همه تو هال نشسته بودند و منم يه سينى چايى ريختم و بردم رو ميز وسط گذاشتم و خودم هم كنار سمانه نشستم. عليرضا و امير پيش هم نشسته بودند و داشتند پچ پچ ميكردن.
مامان يواشكى گفت :
"حالا اينا كه گفتى مادر جان, راست بود يا جزء نقشته؟"
"نقشه."
مامان نفس راحتى كشيد و گفت :
"خيالم رو راحت كردى نگران شده بودم."
تلفنم زنگ زد و رفتم تو اتاقمون تا جواب بدم. شكوه و محمد بودن. تقريبا نيم ساعتى با دوتاشون حرف زدم محمد همه اتفاقات جالبى كه تو مطب افتاده بود رو برام تعريف مي كرد.
به شكوه گفتم :
romangram.com | @romangram_com