#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_140
"مامان سمانه زود خبرت رو بده."
اول كسى متوجه حرف امير نشد.
سمانه: " من و امير داريم بچه دار ميشيم."
مامان از خوشحالى بلند شد و صورت سمانه رو غرق بوسه كرد. عليرضا هم بلند شد و به امير و سمانه تبريك گفت , به زور با بغض منم تبريك گفتم و به بهانه غذا رفتم تو آشپزخونه.
ياد حاملگى خودم افتادم كه حتى فرصت نكرده بودم به كسى خبر بدم. نميدونم داشتم به سمانه حسودى ميكردم يا نه. ولى دلم نمي خواست برم تو هال كنارشون بشينم. نقشه هامو هم كه اصلا يادم رفت. سياوش چه به روز زندگيم آوردى. ازت نميگذرم.
همين روزا دادگاه سياوش بود. اونم يه مشكل ديگه بود, كه بايد برا توضيح بعضى چيزا ميرفتم دادگاه.
تو فكر بودم كه با صداى مامان به خودم اومدم.
"شيده جان چيزى شده مادر؟"
"ها؟ نه، اومدم ميز رو بچينم."
و خودم رو مشغول چيدن ميز كردم. كارم كه تموم شد همه رو صدا زدم برا شام. حوصله نقش بازى كردن با عليرضا هم نداشتم. حالم اساسى گرفته بود.
برا شام كنار مامان نشستم مامان گفت:
"شيده برو پيش عليرضا بشين."
همونطور كه سرم پايين بود گفتم :
"همين جا خوبه."
"بازم با هم دعوا كرديد؟"
سرم رو تكون دادم و گفتم:" نه بخدا."
بخاطر اينكه حرف ديگه يى پيش نياد بلند شدم و كنار عليرضا نشستم.
سرش رو كنار گوشم اورد و گفت:
"ميدونم چته. غصه نداره كه , بيا بگو منم بچه ميخوام. حسودى نداره."
همچين نگاش كردم كه سرش رو كنار كشيد و مشغول غذا خوردن شد.حالا كه خودت ميخوايى باشه. نقشه شماره پنج:
يه كم كه گذشت گفتم:
romangram.com | @romangram_com