#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_139

از صورت عليرضا معلوم بود كه هم شوكه شده هم كنف.

مامان : "بجاى من بايد صورت زنت رو ببوسى."

عليرضا خواست بره بيرون كه مامان گفت :

"پس چى شد؟ مزدشو ندادى كه."

برگشت و گفت : "شب مزد همه زحمات اين چند روزشو ميدم."

و بيرون رفت.

يه كم ترسيدم كه يه وقت شب نخواد. ولى واسه اونم راه حل داشتم. با صبر و حوصله ميز شام رو جمع كردم و ظرفا رو شستم. مامان هم نشسته بود و برام از روزايى كه نبودم تعريف ميكرد. همه كارا رو كه انجام دادم با هم رفتيم تو هال. وقت خواب بود. مامان شب بخير گفت و رفت بخوابه. منم همونجا تو هال نشستم تا عليرضا بره بخوابه بعد من برم. زهى خيال باطل. نزديكم اومد و دستم رو گرفت رو با خودش برد تو اتاق.

"خب ديگه نقش بازى تعطيل, برو بخواب من حالا خوابم نمياد."

خواستم برم بيرون كه دستام ول نكرد و محكم گرفت و صورتش رو نزديك صورتم اوورد و گفت:

"خب مگه مزد نميخواي ؟ آماده يى؟"

با يه دستش منو هل داد رو تخت و به يه حركت تى شرتش رو در آورد و رو تخت كنارم زانو زد.

"چه خبرته عليرضا مثل اينكه حسابى رفتى تو نقشت. مگه نگفتى نقش بازى كنيم. خب منم داشتم همين كار رو مي كردم."

" شيده , خودتى. اينكارا رو واسه چى ميكنى؟ كه دلم بسوزه چرا كارى باهات ندارم. پس ببين حالا دلم سوخته ميخوام يه مزد درست و حسابى بدمت."

" ديونه به من دست نزن. اگه بخواي كارى كنى جيغ ميزنم. مامان هم از جيغ من ميترسه. مياد اينجا حالش بد ميشه, پس كارى نكن كه بعد پشيمون بشى. حالا هم لباستو بپوش برو اونور بخواب."

پوزخندى زد و بدون لباس گوشه تخت خوابيد.

(گناه داره...ولى تقصير خودشه.

بازم بي خوابى به سرم زده بود. داشتم فكر مي كردم اين چند روزه نه خيلى عصبى شده بودم نه اونقدرا استرس داشتم و مهم تر از همه, از لرزش دستام هم خبرى نبود. اين راه حل رادين بود كه گفته بود يه كم بى خيال همه چى بشم. به اتفاقاى خوب فكر ميكردم. حتى اگه عصبانى هم مي شدم فكرى براى برطرف كردن عصبانيتم ميكردم. اينارو از دوست سعيد كه روانشناس بود شنيده بود. منم به حرف داداشم گوش كرده بودم و ميديم كه خيلى راحت دارم زندگى ميكنم. اين چند روز رادين رو نديده بودم دلم واسش تنگ شده بود.

اونروز تا ظهر اتفاق خاصى نيوفتاد. ظهر به سمانه زنگ زدم كه برا شام بيان خونمون , اونم كه از خدا خواسته قبول كرد. روز قبلش با هم حرف زده بوديم و ازم عذرخواهى كرده بود واسه رفتارش تو بيمارستان. حق رو به سمانه مي دادم كه براى عزيزترين كسش نگران بوده خب.

تقريبا ساعت هفت شب بود كه سمانه و امير و عليرضا با هم اومدن. به رادين هم گفته بودم بياد ولى اون شب شيفت شب بوده و تو اداره بايد ميموند.

سمانه كه وارد شد , معلوم بود كه خيلى خوشحاله.

بعد از اينكه نشستيم گفت:" يه خبر دارم براتون."

همه منتظر جوابش بوديم، كه امير گفت:

romangram.com | @romangram_com