#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_138
يقمو ول كرد.
صداى مامان از تو هال اومد كه گفت:
"بچه ها بياييد شام."
سريع در رو باز كردم و رفتم كمك مامان. يه كم بعد عليرضا اومد تو آشپزخونه.
عليرضا:" به به , مامان چه بويى راه انداختى گشنمه. خونه بدون تو صفايى نداشت."
چشمكى به مامان زدم اونم خوب گرفت كه چيزى نگه كه من غذا رو پختم.
نقشه شماره چهار: كنف كردن عشقم, عليرضا.
مامان :" بخور مادر نوش جونت."
" عليرضا بيا پيش من بشين عزيزم ,دلم واست تنگ شده از صبح تا حالا."
ميدونستم عصبانيه. ها ها ها.
اومد كنارم نشست محكم پامو لگد كرد.
آخ چه زورى هم داره جناب سرگرد.
با بدجنسى گفتم :
"عزيزم پا تو ببر كنار . زشته جلو مامان چقدر هولى.
ديگه حسابى كفرى شده بود.
مامان هم زيرزيركى ميخنديد.
شام رو كه خورديم عليرضا از جاش بلند شد و صورت مامان رو بوسيد و
گفت:
"دستت درد نكنه اين چند وقته غذا از گلوم پايين نميرفت هيچى مثل دستپخت مامانم نميشه."
مامان با لبخند گفت :
"دست عروس گلم درد نكنه. وقتى من اومدم همه چى حاضر بود. حتى ميز رو هم چيده بود."
romangram.com | @romangram_com