#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_137

كلى با مامان حرف زدم و روحيه گرفتم. يه كم از نقشه هامو هم واسه مامان گفتم و قرار شد كه تو انجامشون كمكم كنه.

از غروب گذشته بود و منتظر بوديم تا آقا تشريف بيارن. مي دونستم ميره خونه سمانه اول , بعدش هم كه قراره دست از پا درازتر بيادخونه و نقش بابا لنگ دراز رو بازى كنه!!!

تا اومد داخل با ديدن مامان لبخندى زد و رفت طرف مامان بوسيدش. مي خواست بره تو اتاق تا لباسشو عوض كنه كه صداش زدم. نقشه شماره سه....!!!

"عزيزم منو يادت رفت."

جلو رفتم يه بوس كوچولو رو لباش مهمونش كردم. با اخم نگام كرد.

چشمكى زدم و سرم رو بردم نزديك گوشش و گفتم :

"خيال بد نكن. دارم تمرين هنرپيشگى ميكنم."

همچين تو چشمام زل زد كه ديگه داشتم كم ميوردم.

كه مامان گفت :

"عليرضا زود برو لباستو عوض كن, بقيشو بذاريد واسه شب."

لبخند شيطنتى زدم و يكى زدم پشت باسن عليرضا و گفتم :

" زود برو عزيزم كه امشب كار زياد داريم."

اخمشو بيشتر كرد و رفت تو اتاق. صدام زد.

"شيده بيا."

واى...خشم اژدها.

" بله عزيزم اومدم."

همين كه رفتم تو اتاق يقمو گرفت و چسبونتم به ديوار. زل زد تو چشمام و گفت:

"تنت ميخواره؟"

" نه. تازه حموم بودم."

"اين مسخره بازيا چيه؟ خوشم نمياد از كارات."

"ميدونى كه بخاطر مامان هست. ولى مثل اينكه خوب بهانه ايى دستت اومده كه خودتو بيايى بچسبونى به من. فكر كنم تن خودت ميخواره كه دارى اينطورى برطرفش ميكنى."

با اين حرفم نگاهى به خودش كرد. آخه همچين خودشو چسبونده بود به من كه مثلا فرار نكنم.

romangram.com | @romangram_com