#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_136
صبحونه رو خوردم و همه رو جمع كردم. ناهار هم شام ديشب رو خوردم و بعدش هم مشغول شام درست كردن شدم. وسط شام درست كردن بودم كه به مشكل برخوردم و هر چى فكر ميكردم يادم نيومد كه شكوه منظورش از, تفت دادن نه سرخ كردن ,چى بود دوتاش يكيه كه.
زنگ زدم شكوه جواب نميداد , رويا هم همينطور. اين دوتا هم مشكوك هستن . مجبورى زنگ زدم به خاله. مشكل رو كه گفتم برام توضيح داد و خواستم خداحافظى كنم كه گفت:
"شيده جان؟"
"بله خاله؟"
از عمد بهش ميگفتم خاله.
"هر وقت مشكلى داشتى هر ساعتى كه بود, بهم زنگ بزن."
"باشه، مرسى."
"رابطت با عليرضا خوبه؟"
"آره, عاليه, از اين بهتر نميشه.
جون عمه و پسر عمم.
"خيالم راحت شد .آشپزيت هم كم كم خوب ميشه."
خداحافظى كردم و مشغول شدم.
خب الآن ديگه وقت اجراى نقشه شماره دو بود.
البته شماره یک نميدونم چى بود, ولى اسم اينو گذاشتم شماره دو.
" الو مامان خوبى؟"
"خوبم. عروسكم , تو خوبى؟ ديشب اينجا جات خالى بود."
" آره نشد كه بيام. سمانه خوبه؟ هنوز ازم دلگيره؟"
"سمانه خوبه. نه مادر جان دلگير نيست. ميخوايى باهاش حرف بزنى؟"
"نه مامان. بعدا باهاش حرف ميزنم. دلم براتون تنگ شده ميشه بياييد خونه."
خلاصه كلى خواهش و التماس كردم تا مامان راضى شد و سمانه رو مجبور كرد كه بياردش خونه.
سمانه مامان رو رسوند خونه و زود رفت.
romangram.com | @romangram_com