#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_135
با عصبانيت اومدم بيرون . منو بگو كه اصلا ناهار هم نخورده بودم. جوابى بهش ندادم.نمي خواستم فكر كنه كه اينكاراش برام مهم تا از اين طريق اذيتم كنه. همينطور كه اشك ميريختم و ميز رو جمع كردم. يه ليوان نسكافه واسه خودم درست كردم و با يه تكه كيك خوردم.
به زانو درت ميارم جناب سرگرد , به من ميگن شيده!!!
رفتم تو اتاق و لباس خوابم رو تو تاريكى پوشيدم و رو تخت دراز كشيدم. حالا مگه خوابم ميبرد. مثل ديونه ها نسكافه خورده بودم . اينقدر عصبانى بودم كه حاليم نبود چكار ميكنم.هر وقت نسكافه , قهوه و يا چايى مي خوردم بد خواب مي شدم.
از اين دست به اون دست مي شدم. نمي تونستم هم غلت بزنم كه يه وقت به آقا نخورم. نصف بيشتر تخت رو هم جناب سرگرد تصاحب كرده بود.
صدامو خواب آلود كردم و حالت عصبانيت بخودم گرفتمو صداش زدم
"عليرضا ، عليرضا."
همچين از صداى بلند من ترسيد و پريد رو تخت كه خودم هم ترسيدم!!
"چيه ؟چرا اينجورى صدام ميزنى؟"
"يه كم اونطرفتر بخواب.همش دارى خودتو به من ميمالى.گفتم بيدارت كنم كه يه وقت بخاطر اين كارت تو گناه نيوفتى."
از عصبانيت فكش قفل شده بود. همچين نگام كرد كه تو تاريكى برق چشاش رو ديدم.جوابى نداد و رفت آخر تخت به ديوار چسبيد و پشت به من خوابيد.
حقش بود. واسه من قانون وضع ميكنى؟ حالا كه دوست دارى هنرپيشه بشيم پس آماده باش.
برا فردا شب هم برات برنامه ها دارم , آقاهه.
تا صبح خوابم نبرد. بلند شدم و ميز صبحونه رو چيدم. اگه هم عليرضا نخورد مهم نبود خودم اندازه يه گاو گرسنم بود. نمي خواستم جلوش كم بيارم.
تو آشپزخونه مشغول بودم كه صداشو شنيدم. داشت ميرفت.
"عليرضا صبحونه حاضره."
"گفتم كه نميخورم."
"منم نگفتم بخور ,گفتم كه حاضره , همين. حالا تو همچين فكرى كردى مشكل خودته."
ها ها فكر نكن كم ميارم.
" شام منتظر باشم؟"
"فكر كن ببين ديشب چى گفتم."
اينو گفت و رفت.
بهتر كه نميخورى. اداشو در اوردم "خوب فكر كن ببين ديشب چى گفتم لوس, بيمزه"
romangram.com | @romangram_com