#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_134
ميز صبحونه رو چيدم و منتظر شدم. يه كم كه گذشت لباس پوشيده داشت از اتاق بيرون ميومد منو كه ديد تعجب كرد, سلام آرومى گفت و ميخواست بره كه گفتم:
" صبحونه حاضره , نميخورى؟"
نگاهى به ميز آشپزخونه انداخت و گفت:
"تو اداره ميخورم."
"حالا كه حاضره خب بخور."
جوابى نداد و رفت. دنبالش دويدم و گفتم:
"واسه خونه يه كم وسايل ميخوام بخرم."
"خب برو بخر."
"راستش پول."
"خودت كه ميدونى كجاست , برو بردار."
" آخه چون گفتى فقط نقش بازى كنيم فكر كردم."
اصلا منتظر جوابم نشد و در باز كرد و رفت.اَه ,لجباز, ديوونه, لوس.
هميشه برام تو كشو كمد پول مي ذاشت.
سريع لباس پوشيدم , پول برداشتم و با آژانس رفتم خريد. جايى رو كه بلد نبودم راننده منو جلو يه سوپرى بزرگ پياده كرد تا خريدام و انجام بدم. بعدش هم برم گردوند خونه. خيلى خسته بودم , ولى مشغول غذا درست كردن شدم. طرز تهيه غذا ها رو همه نوشته بودم , عصر بود كه غذا حاضر شد. خيالم راحت بود كه عليرضا ظهرها تو اداره حاضرى ميخوره و شام مياد خونه.
سريع دوش گرفتم و تى شرت قرمز و شلوار مشكيم رو پوشيدم و منتظر. هميشه غروب خونه بود. تا ساعت ده شب منتظر بودم. كه در باز شد و اومد. رو مبل تو هال نشسته بودم. سلام كردم, با سرش جوابم رو داد و رفت تو اتاق. منم سريع رفتم ميز شام رو تو آشپزخونه آماده كردم. ديدم خبرى ازش نشد رقتم تو اتاق , ديدم لباسش رو عوض كرده و رو تخت دراز كشيده.
"عليرضا شام حاضره بيا."
"شام؟"
" آره , شام. تعجب داره مگه؟"
"من رفتم خونه سمانه, اونجا شام خوردم."
"خب چرا خبر ندادى من اينجا منتظرت بودم."
"همچين قرارى نداشتيم. ديگه از اين به بعد منتظر نباش من بيرون غذا ميخورم."
romangram.com | @romangram_com