#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_133

"ببين من فقط واسه خاطر مامان قبول كردم. پس فكر نكن كه از ته قلبم راضى هستم. جلو مامان با هم نقش زن و شوهر رو بازى مي كنيم. ولى وقتى مامان نيست از نقش و زن و شوهرى, و چيزاى كه مربوط به اين بشه خبرى نيست , قبول دارى؟"

ديگه واقعا بهم برخورده بود.

تو چشماش نگاه كردم و گفتم:

"چى فكر كردى, منم واسه مامان قبول كردم. بقيه مسائل هم واسم اهميتى نداره. عقده ماچ و بوس و رابطه زن و شوهرى هم ندارم."

خيلى عصبى شده بودم ولى سعى كردم خودم و ضعيف نشون ندم بچه پررو.

وسايلم رو همونجا گذاشتم و رفتم تو آشپزخونه تا يه چيزى واسه شام حاضر كنم. تو يخچال رو گشتم زياد چيزى توش نبود. ترجيح دادم املت درست كنم. يه كم هم ماست و خيار درست كردم و ميز شام رو چيدم و صداى عليرضا زدم.

"عليرضا بيا شام."

پوزخندى زد و گفت: "شام؟"

جوابى ندادم و خودم مشغول خوردن شدم اونم اومد با تعجب نگاه كرد.

به زانو درت ميارم جناب سرگرد.

شام رو تو سكوت خورديم و عليرضا رفت تو هال , منم مشغول شست و شو مرتب كردن آشپزخونه شدم.

كارم كه تموم شد رفتم تو اتاق و مشغول مرتب كردن وسايلم شدم. عليرضا اومد تو اتاقو رو تخت خوابيد و گفت :

" چراغ رو خاموش كن فردا بايد زود بيدار بشم."

هنوز لباس خوابم رو هم نپوشيده بودم. لباسم رو برداشتم و اول چراغ رو خاموش كردم بعد هم لباسم رو عوض كردم و خوابيدم.

"عليرضا؟"

"من خوابم مياد , اگه گرسنه , تشنه هستى خودت برو بخور."

هه؛ فكر كردى از اون خبراست. به همين خيال باش.

"ساعت چند فردا بايد برى ؟"

"ساعت هفت صبح."

ديگه چيزى نگفتم و پشتم و كردم بهش و خوابيدم. آدمت ميكنم.

اول ساعت موبايلم رو شش و نیم گذاشتم كه زنگ بزنه.

ساعت شش و نیم از خواب بيدار شدم, هنوز خواب بود. يه طرف تخت خودشو مچاله كرده بود حتما نمي خواسته با من تماس داشته باشه لجباز.

romangram.com | @romangram_com