#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_132
مامان لبخندى زد و گفت :
"مادر جان فردا صبح مرخص ميشم. سمانه ميمونه كه بعدش هم برم خونشون."
"خوب مامان بياييد خونه خودمون."
اينبار عليرضا گفت:
"سركار خانم كه نه آشپزى بلدى نه خونه دارى. مامان بره خونه سمانه راحت تره."
از خجالت صورتم داغ داغ شد. سرم رو پايين انداختم چون نمي خواستم جواب بدم و اتفاق بدى بيوفته و بعد هم منو مقصر بدونن. قلبم شكست، درسته حق با عليرضا بود. كار زيادى بلد نبودم ولى اينطور هم نبايد ميگفت. تازگيا از شكوه و رويا چند نمونه غذا ياد گرفته بودم.
رادين دستش رو پشت كمرم گذاشت و گفت :
" شيده جان بريم."
مامان گفت: "دخترم يه كم كه حالم بهتر شد ميام خونه پيشتون. خودتو ناراحت نكن."
"نه مامان ناراحت نيستم."
"پس الان با عليرضا برو وسايلت رو جمع كن ببر خونه. منم تا چند روز ديگه ميام."
با چشمام ازش تشكر كردم و گفتم :" چشم."
با رادين و عليرضا بيرون اومديم. رادين همينطور زير لب غرغر ميكرد.
عليرضا به رادين گفت :
"ديگه جواب تلفنام رو نميدى."
رادين:" اين دو روزه شيده حالش خوب نبود مشغول اون بودم."
عليرضا هيچ عكس العملى از خودش نشون نداد.
به ماشين كه رسيديم رادين خداحافظى كرد و رفت منم سوار ماشين عليرضا.
خونم رفتيم و وسايلم رو جمع كردم و رفتيم خونه عليرضا. به شكوه هم زنگ زدم و جريان رو گفتم. كلى ذوق كرد و خوشحال شد.
تا رسيديم خونه, رفتم تو اتاقمون عليرضا دنبالم اومد و
گفت :
romangram.com | @romangram_com